#احساس_من_پارت_125
- علیک سلام خوبی ؟
- خدارو شکر، تو چه خبر ؟تعریف کن ببینم بالاخره پسندیدی؟
- چی رو ؟
- اولا چیو نه کیو ،ثانیا جناب احتشام رو عرض کردم .
- از کارش که آره خیلی خوشم اومده. از خودشم اگه اون چشم های آبی وحشیشو فاکتور بگیریم ای بدک نیست.
- خب پس فکر کنم به توافق رسیدید دیگه، نه؟
- آره ،قراره از فردا برم سرکار. فقط یه چیزی نیما تو چرا به من نگفته بودی احتشام رقیب آرسانه؟
- خب تو نپرسیده بودی !
- من نپرسیدم، تو هم نباید بگی ؟!
- اوه حالا انگار چی شده!
- ببین بعدا یه وقت واسم دردسر نشه ها .
- نه بابا نترس اتفاقی نمیفته .
- امیدوارم ،خیلی خوب حالا اگه زحمتی نیست آدرس آپارتمانو بهم بده .
- یادداشت کن
بعد از گرفتن آدرس دوباره تاکسی گرفتم به سمت آپارتمان رفتم.
***
در دفتر باز بود ، وارد شدم نگاهم به سمت میز منشی کشیده شد خبری از منشی نبود. با صدای زنگ تلفن روی میز از جا پریدم . منتظر بودم تا کسی بیاد و گوشی رو برداره اما خبری از کسی نبود . هنوز چشمم به تلفن بود که در اتاق احتشام باز شد به طرفش برگشتم.
احتشام : خانم اون تلفن سوخت چرا برش نمی داری ؟
romangram.com | @romangram_com