#احساس_اشتباهی_پارت_180

سری برای خودم تکون دادم.
1 00_
وارد سرویس بهداشتی شدم
آبی به دست و صورتم زدم و لباسام و پوشیدم.
از اتاق بیرون اومدم.
رفتم پایین. یهو دلم برای خونه ی خودمون تنگ شد.
مامان هر روز به زور لقمه دهنم می داد اما حالا...
وارد آشپزخونه شدم.
آتیه جون داشت چایی دم می کرد.
با دیدنم لبخندی زد:
_صبح بخیر دخترم. بیا صبحونه ات بخور یعد برو.
_صبح شما هم بخیر آتیه جون. ممنون میل ندارم.
_واه یعنی چی مادر که میل نداری؟
لقمه ای دستم داد. 5 1
_بگیر بخور میلتم میاد.
گونه اش رو بوسیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
دلم برای عزیزم تنگ شد باید می گفتم خونه بابا بیاد ببینمش
نگاهی به اطراف انداختم.
اما خبری از این پسر دختر باز نبود.
از ساختمون بیرون اومدم.
هوای تازه خورد به صورتم نفس عمیقی کشیدم
یکی از پشت سرم گفت:
_چه عجب.
چرخیدم و غیاث و پشت سرم دیدم.
_خوب می رفتی مگه من گفتم که بیای دنبالم؟

romangram.com | @romangram_com