#احساس_اشتباهی_پارت_177

غیاث گفت:
_فردا بیام دنبالت که باهم بریم؟
_نه ممنون نیازی نیست خودم میرم.
_راهی نیست خونه هامون که نزدیکه
98_
پدر گفت:
بزار بیاد دخترم اذیت میشی.
دیگه چیزی نتونستم بگم و سری تکون دادم.
عمو و غیاث بعد از خداحافظی رفتن.
دلم می خواست کمی راجب مامان از بابا بپرسم.
دو دل بودم که بپرسم یا نه.
بابا نگاهی بهم انداخت و پیشونیم رو بوسید.
_شبت بخیر دختر عزیزم
_شبت بخیر
بابا رفت سمت اتاقش.
گوشیم و برداشتم و شماره بابا گرفتم.
بعد از چند تا بوق صدای گرم بابا پیچید تو گوشم. 4 7
_سلام‌ور پریده بابا
_سلام بابا جون خوبی؟
_خوبم
_دخترم تو چطوری؟اونجا چطوره؟
روی تخت نشستم
_خوبم بابا، اینجا هم خوبه مثل خونه ی خودمون که نیست
_عیب نداره باباجون برای مدت کمی هست.
_مامان کجاست؟ خوبه؟

romangram.com | @romangram_com