#احساس_اشتباهی_پارت_174

95_
پوزخندی زدم
عمو گفت : کم نه پسرم و خندید 4 2
خوبه باباشم فهمیده چه عتیقه ای به ملت تحویل داده
کنار بابا نشستم
غیاث داشت با گوشیش ور میرفت مثل کسی که داره تند تند پیام میده.
حوصله م سررفته بود از جام بلند شدم
میرم اشپزخونه پیش اتیه جون
_ راستی دخترم
سوالی به پدر نگاه کردم گفتم : بله؟
+ خونه خیلی قشنگ شده
خندیدم . خداروشکر فهمیدید داشتم ناامید میشدم که نفهمیدید خونه رو
تغییر دادم
+ نه دخترم همون اول که وارد خونه شدیم اشکان گفت : خونه ات چقدر
تغییر کرده. ممنونم ازت.
_ خواهش میکنم کاری نکردم.
و به سمت اشپزخونه رفتم لحظه اخر صدای عمورو شنیدم
که گفت : چرا اصلا شبیه مادرش نیست؟
دیگه نه ایستادم وارد اشپزخونه شدم
_ سلام اتیه جون
+ سلام دخترم 4 3
_ کمک نمیخواین؟
+ دستت درد نکنه مادر خسته میشی
+ واه اتیه جون مگه کوه میکنم خونه خودمون گاهی به مامان تو کارا
کمک میکنم

romangram.com | @romangram_com