#احساس_اشتباهی_پارت_172
_پدر شام آماده است.
لبخندی زد و از جاش بلند شد.
_پاشو اشکان اینمیز دخترم چیده.
لبخندی زدم و برای خوشحالیش صندلی رو کمی عقب کشیدم تا بنشینه.
کنار پدر نشستم عمو و غیاث رو به روی ما.
برای پدر غذا کشیدم و کمی هم برای خودم.
سرم و بلند کردم که نگاه خیره عمو رو احساس کردم.
نمی دونم چرا نگاهش رعشه به تنم انداخت.
از نگاه به چهر ه اش می ترسیدم.
لحظه ای نگاه عمیقش و به چشم هام دوخت بعد مشغول غذا خوردن شد.
اشتهام دیگه کور شد.
دست از غذا خوردن کشیدم
_چرا نمی خوری؟ نکنه رژیم گرفتی؟
به صندلی تکیه دادم.
_من نیازی به رژیم ندارم.
چشمکی زد و آروم گفت 4 0
_اون که بله...
94
برو بابا چه خودتم تحویل میگیری
دو تا انگشتشو کنار سرش زد و گفت : از ما گفتن بود دخترعموی جدید
و از اتاق بیرون رفت
دستی به گردنم کشیده ام خدایا همینو کم داشتم
دنیا چرخید و چرخید و این هیز خان بیاد پسرعموی جدید من بشه پووف
از اتاق بیرون اومدم نگاهی به خونه ی بزرگی که قرار بود توش زندگی
کنم انداختم
romangram.com | @romangram_com