#احساس_اشتباهی_پارت_171

خندید
_نه دیگه نشد از حالا پسر عمو دختر عمو هستیم و تو باید من و غیاث
صدا کنی
منم بهت ساینا میگم.
_کی گفته حق داری که من به اسم کوچیک صدا کنی هان؟ 3 8
_خودم این حق به خودم دادم چون دختر عمومی.
اما یادت باشه از مقام فامیلیت خانم سرکار سو استفاده نکنی.
فهمیدی؟ و
چشمکی زد....
93_
نه ولی بالای سرته.
سرم و بلند کردم
دست دراز کرد لیوان از بالای سرم برداشت.
نگاهی بهم انداخت و لیوان را روی هوا تکون داد.
پشت چشمی براش نازک کردم که یهو سرش جلو آورد.
_پدرت میدونه که دختر نیستی؟
ترسیده سرم و چرخوندم که نوک دماغم به گونه ای گرمش خورد.
لبخندی زد:
_نترس من چیزی به کسی نمی گم.
ازم فاصله گرفت.
عصبی شروع کردم گوشه لبمو جوییدن.
با کمک آتیه جون میز شام چیدم.
آتیه جون بعد از اتمام کارش رفت خونه خودش که یک ساختمان کوچک 3 9
گوشه ی باغ بود.
نمی دونستم ‌چطور صداشون کنم و در نهایت دلمو به دریا زدم.

romangram.com | @romangram_com