#احساس_اشتباهی_پارت_169
همه جا از تمیزی برق می زد.
خسته روی یکی از مبل ها ولو شدم.
آتیه خانوم با سینی چای و کیک خونگی از آشپزخونه بیرون اومد.
لبخندی زدم.
_خانم ها بنشینید خسته شدید.
این پا اون پا کردن.
فهمیدم دو دل هستن.
_خواهش می کنم بنشینید حالا که دور هم هستیم کیک و چایی که آتیه
جون زحمتشو کشیدن بخوریم.
بلآخره نشستن.
و همه دور هم کیک و چایی خوردیم.
آتیه پولاشون داد و اونا هم بعد از خداحافظی رفتن.
از جام بلند شدم.
_آتیه جون من میرم دوش بگیرم.
_برو دخترم کم کم آقا هم پیداشون میشه.
من نمی دونم چرا بااین حال مریضشون هر روز به دیدن تمیسار میرن.
_بدون اینه چیزی از حرف آتیه بفهمم رفتم سمت اتاقم.
لباسامو در آوردم و وارد حموم شدم. 3 6
نگاهم که از آینه قدی حموم به خودم افتاد بغض کردم.
چرا من دیگه دختر نیستم؟ چرا خدایا؟ چرا اینطور شد؟
دوش آب و باز کردم و زیر آب یه دل سیر اشک ریختم.
با بدنی کوفته آب و بستم.
حوله ام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.
رو به رو آینه نشستم و شروع کردم به خشک کردن موهام
92_
romangram.com | @romangram_com