#احساس_اشتباهی_پارت_168

همه چی دست به دست هم دادن تا من و زندگیم رو نابود کنن.
حالا هم پدر جدید و زندگی جدید.
با صدای در دوباره دستی به صورتم کشیدم.
_بفرمایین.
صدای آتیه از پشت در بلند شد.
_بیا دخترم کارگرا اومدن.
_الان میام آتیه جون. 3 4
وارد سرویس بهداشتی اتاقم شدم آبی به دست و صورتم زدم.
چشم هام قرمز بود، آب پاشیدم روی صورتم.
از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم.
سه تا زن کنار آتیه خانوم ایستاده بودن. آتیه با دیدنم لبخندی زد.
_این خانم ها اومدن حالا ببینم چیکار میکنی دخترم.
غمام و کنار گذاشتم لبخندی زدم.
_تا شما یک کیک خوشمزه درست کنید ما هم کارامون انجام دادیم...
91 _
آتیه خانم چشماش برقی از خوشحالی زد و با لبخند رفت سمت
آشپزخونه.
_خوب خانم ها شروع کنیم؟
_بله خانوم.
رفتم سمت مبل ها و تمام ملاحفه های روی مبل رو برداشتم.
هر کدوم یه کاری رو شروع کردیم.
پرده ها رو زدم کنار.
پنجره ها رو تمیز کردیم.
مبل ها رو جا به جا کردیم.
هوا تاریک شده بود لوستر وسط سالن روشن کردیم. 3 5

romangram.com | @romangram_com