#دوست_دارم_تو_چی_پارت_174

خیره نگاهش کردم که گفت:
مستعان: توچی؟
-منم دوست دارم.
چشماش برق زد و ازجاش بلندشد و برق اتاق و خاموش کرد.
نگام به پیست رقص افتاد. بهارو هانیه جفتشون باهم میرقصیدن. آهی کشیدم. امشب شب
اخریه که با مستعانم و اونا شب اولشون نگام به مستعان افتاد که خیره به رقص اوناس.
مراسم تموم شد و موندیم دنبال کدوم ماشین عروس بریم؟
به سمت بهارو هانیه رفتم.
-الان ما کجا باید بریم دقیقا؟
بهار: بیاید دنبال ما هانیه هم میاد اونجا ازاونجا میرن خونه.
اهانی گفتم و سوار ماشین شدیم. مستعان میروند و بوق میزد صدای اهنگ و تاته کردم و
سرم و بردم بیرون. ماشین هانیه از کنارمون ردشد و بوق زد. تا جلوی درخونه
همراهیشون کردیم و بعد از کلی ناله وگریه دخترارو با خونوادشون تنها گذاشتیم. به سمت
خونه حرکت کردیم. دوباره تموم دلم و غم گرفت.ماشین متوقف شد. نگام افتاد به مجتمع کی
رسیدیم؟ ازماشین پیاده شدم و منتظر مستعان موندم. از سکوت بینمون راضی نبودم سوار
اسانسور شدیم و ار آسانسور اومدیم بیرون درخونه رو باز کرد. به سمت اتاقم رفتم تا لباسم
و عوض کنم. رفتم جلوی آیینه مشغول دراوردن گیرها از سرم شدم. بعد از کندن اونا
خواستم زیپ لباسم و باز کردم که فهمیدم زیپش پشتش و نمیتونم بازکنم. نگام به چارچوب
درافتاد. اخمی کردم.
-کی اومدی تو؟
مستعان: همین الان.
مستعان: دیگه طاقت ندارم هدیه.. میشه؟
برگشتم سمتش
-چی؟
مستعان: میشه نری و زندگی کنیم من دوست دارم.
خیره نگاهش کردم که گفت:
مستعان: توچی؟

romangram.com | @romangram_com