#دوست_دارم_تو_چی_پارت_173

ماشین بودم که صدای بوق ماشینی اومد. نگاهی به صاحب ماشین انداختم و سوار ماشین
شدم.
مستعان: سلام.
-سلام.
مستعان: رفتن؟
-اهوم.
چیزی نگفت و ماشین و به حرکت دراورد.بعد از نیم ساعت رسیدیم به تالار. ازماشین پیاده
شدم و به سمت مستعان رفتم . دستش و گرفتم. اول متعجب نگام کرد و اما بعد لبخندی روی
صورتش اومد. باهم دیگه قدم زنون به سمت تاالار رفتیم
نگام به پیست رقص افتاد. بهارو هانیه جفتشون باهم میرقصیدن. آهی کشیدم. امشب شب
اخریه که با مستعانم و اونا شب اولشون نگام به مستعان افتاد که خیره به رقص اوناس.
مراسم تموم شد و موندیم دنبال کدوم ماشین عروس بریم؟
به سمت بهارو هانیه رفتم.
-الان ما کجا باید بریم دقیقا؟
بهار: بیاید دنبال ما هانیه هم میاد اونجا ازاونجا میرن خونه.
اهانی گفتم و سوار ماشین شدیم. مستعان میروند و بوق میزد صدای اهنگ و تاته کردم و
سرم و بردم بیرون. ماشین هانیه از کنارمون ردشد و بوق زد. تا جلوی درخونه
همراهیشون کردیم و بعد از کلی ناله وگریه دخترارو با خونوادشون تنها گذاشتیم. به سمت
خونه حرکت کردیم. دوباره تموم دلم و غم گرفت.ماشین متوقف شد. نگام افتاد به مجتمع کی
رسیدیم؟ ازماشین پیاده شدم و منتظر مستعان موندم. از سکوت بینمون راضی نبودم سوار
اسانسور شدیم و ار آسانسور اومدیم بیرون درخونه رو باز کرد. به سمت اتاقم رفتم تا لباسم
و عوض کنم. رفتم جلوی آیینه مشغول دراوردن گیرها از سرم شدم. بعد از کندن اونا
خواستم زیپ لباسم و باز کردم که فهمیدم زیپش پشتش و نمیتونم بازکنم. نگام به چارچوب
درافتاد. اخمی کردم.
-کی اومدی تو؟
مستعان: همین الان.
مستعان: میشه نری و زندگی کنیم من دوست دارم.

romangram.com | @romangram_com