#دوست_دارم_تو_چی_پارت_164

چشمام برق زد.و به سمتش رفتم.
-کو؟ کجاس دلبر نازمن؟
اول باتعجب نگام کرد و یهو خندید. "کوفتی" نثارش کردم.
-چیه؟
مستعان: به غذا میگی دلبر؟
-اره، حالا حرف نزن غذا بیار که صبحونه درست نخوردم.
چشمی گفت و بساط و جلوی تلویزیون پهن کرد و مشغول خوردن شدیم...
"مستعان"
زیرچشمی نگاهی بهش انداختم. چقدر خوشحالم که پیشمه،نکنه منتظر اینه دوماه تموم شه و
بره؟ من اینو نمیخوام.
هدیه: چرا نمیخوری؟
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:
-سیرم.
هدیه: خب نخور، من میخورم.
نگاهم به ظرف روبه روش افتاد. خالیه بود. لبخندی زدم و خیره شدم به کاراش. بعد از
خوردن غذای من همونجا ولو شد.
هدیه: دستت درد نکنه ضیفه!
بینیشو کشیدم که "اخی" گفت.
هدیه: کی خونوادم و میبینم.
تا اومد سوال بپرسه ازجام بلند شدم.
مستعان: ببین من میرم بیرون کار دارم تا یه ساعت دیگه دوستات بیان پیشت مراقب خودت
باش.
ازجام بلند شدم همزمان بامن بلندشد. گیج نگاش کردم که گفت:
هدیه: اونموقع که الزایمر گرفتم پیمان بهم اینارو یاد داد.
نگاهی بهش انداختم چجوری تونستم دوماه نبودش و تحمل کنم؟ بی اختیار سرش و چسبوندم
روسینم و بعد از چند ثانیه رهاش کردم و بدون نگاه کردن بهش ازخونه اومدم بیرون.
"هدیه"

romangram.com | @romangram_com