#دوست_دارم_تو_چی_پارت_147

-سلام چیزی شده؟.
درو بستن و اومدن رو تخت نشستن و متعجب زل زدن به من. اخمام و کشیدم توهم.
-چتونه خب؟
هانیه: یه چیزی دیدیم اگه تو بودیم اینجوری میشدی.
بی حوصله گفتم:
-چی دیدین؟
بهار: هدیه رو.
لبخند تلخی زدم و سرم و انداختم پایین.
هانیه: بخدا راست میگیم. کنار همین فروشگاه صدف.با یه پسره بود. خود خودش بود.
بهار: تازه وقتی افتادیم من وهانیه به ما نگاه کرد. بهش گفتیم هدیه برگشت و نگامون کرد
ولی اخرش پسره اونو برد.
پتورو کشیدم کنارو بلندشدم.
-شاید شبیش بود فقط.
بهار: یه عمره دوست منه، فرق شبیه بودنش با خودش و نمیفهمم؟
تقه ای به در خورد و سها اومد تو. اخمی کردم و گفتم:
-اجازه دادم بیای تو؟
سها: من که غریبه نیستم.
-اتفاقا تواز غریبم غریبه تری.
بهارو هانیه بلند شدن و خداحافظی زیر لب گفتن و رفتن. از اتاق رفتم بیرون که مثل زالو
چسبید بهم . دستم و کشیدم کنار.
سها: کجا میری؟
-بیرون.
سها: باشه منم میام.
جوابشو ندادم. الان بهترین موقعیت بود واسه حرف کشیدن از زیر زبونش.باهم سوار
ماشین شدیم و جلوی یه ابمیوه فروشی نگه داشتم.
سها: بزار برم دوتا اب طالبی بگیرم مهمون من.
چیزی نگفتم بهش. گوشیش و گزاشت رو صندلیش و کیف پولش و برداشت. داشتم نگاش

romangram.com | @romangram_com