#دوست_دارم_تو_چی_پارت_146

برگردوندم.مثل اینکه سراشون به هم خورده بود و دردشون گرفت. سنگینی نگاهم و حس
کردن و متعجب زل زدن بهم. بلاخره یکی از دخترا صداش در اومدو گفت:
+هدیه؟
تا اومدم جوابشو بدم دستم کشیده شد. سپهر دستم و کشیده بود و تندتند من و می کشوند سمت
خروجی
_ولم کن ببینم ایناوچی میگن؟ دختره دیونس نمیدونس.
باصدای اون دخترا حرفم و خوردم.
+تو هدیه ای؟ وایستا.
سپهر کلافه و عصبی شد.
سپهر: بدو بریم حوصله این خل و چلارو ندارم.
تا اومدم سوال بپرسم دستم و کشید و سوار ماشین شدیم. بین مسیر راه بهش گفتم:
-سپهر؟
سپهر: جانم؟
-چرا نذاشتی جوابشونو بدم؟
سپهر: چون داشتن شوخی میکردن.
بایاداوری قیافه دختره، حس کردم جای دیدمش.
-اما اون اشنا بود، قبلا باهم ندیدیمش؟
ماشین و پارک کرد گوشه و به سمتم برگشت و داد زد.
سپهر: بس کن، هعی من میگم نه هعی بگو اره. بس کن بس!
ترسیده نگاهش کردم. سرم درد گرفت. سرم و بین دستام گرفتم و چشمام و بستم. تصویر
سپهر با قیافه ترسناک اومد تو چشمم. چشمام و باز کردم و نگاهی به قیافه نگران سپهر
انداختم. و نفهمیدم چیشد چشمام بسته شد...
"مستعان"
باصدای در اتاق با مهراد خداحافظی کردم.
-بله؟
در باز شد و بهار و هانیه اومدن تو. نگاهی به ظاهرشون انداختم.پریشون بودن. اینو از
حالت موهای هانیه میشد فهمید.

romangram.com | @romangram_com