#دوست_دارم_تو_چی_پارت_144

غریدم و گفتم:
-یه جوری میگی بریم خرید انگار میریم بالا شهر. تهش تو همین عبدل اباد واسم یه جورابی
میخری.
سپهر: غرنزن، خودم پول دارم .میبرمت بالا شهر.
زوق زده گفتم:
-جدی میگی؟دروغ بگی کشتمت.
سپهر خندید وگفت:
سپهر: بااون دستای کوچولوت؟
تا اومدم جوابشو بدم قط کرد.اشغال، به سمت کمد لباسم رفتم واوممم، چی بپوشم برازنده
پاساژای اونجا باشه؟ فصل بهار بود و هوا رو به گرمی میرفت تصمیم گرفتم یه مانتو جلو
باز نخی طوسی رنگ با شلوار مام روشن و کفشای کالج و شال ذغالیم و بپوشم. یه رژ لب
صورتی به لبم زدم و از روش برق لب زدم. لبام روی هم مالیدم و بعد لباسم و پوشیدم صفه
گوشیم خاموش روشن شد.نگاهی بهش انداختم سپهر بود. فهمیدم جلو دره از اتاق زدم بیرون
و کفشم و پوشیدم. و در حیاط و باز کردم که ماشینی ندیدم. از توحیاطاومدم بیرون و
درحیاط و بستم
+پخخخ
هین بلندی کشیدم به قیافه خندون سپهر نگاه کردم.
-بیشور سکتم دادی..
لبخندی زدم و سوار ۲۰۶ سفیدرنگش
شدم. سپهر هرزگاهی خیلی مهربونه ولی نمیدونم چرا باهاش راحت نیستم. با پخش شدن
اهنگ آرامش بهنام صفوی چشمام و بستم و به اهنگ گوش دادم
باصدای سپهر چشمام و باز کردم.
سپهر: چقدر همسفر خوبی هستی! پاشو رسیدیم.
ازشیشه ماشین بیرون و نگاه کردم. یه پاساژخیلی شیک .زوق زده نگاه کردم بیرون و گفتم:
-وای سپهر چقدر اینجا خوبه. همیشه ارزو داشتم بیام بالاشهر.
سپهر: پاشو پاشو، بریم واست کلی خوراکی بخرم شکمو.
سریع از ماشین اومدم بیرون. سپهر دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند.

romangram.com | @romangram_com