#دوست_دارم_تو_چی_پارت_142
برام عادی نیست.. وارد پذیرایی شدم و به بابای هدیه دست دادم و مامانشم ب.و.سیدم... نشستم
رو مبل کنار مهراد...
بلاخره سها اومد پایین. نمیدونم چرا دلم میخواد سپهررو ببینم. باصدای بابای هدیه به خودم
اومدم.
بابا هدیه: مراقب خودت باش پسرم.
لبخندی زدم. که مامانش اومد مقابلم و با دستاش صورتم و گرفت و گفت:
مامان هدیه: بازم میایم پیشت.
لبخند بیحالی زدم و بلاخره رفتن. اومدم برم سمت اتاقم که صدای سها اومد.
سها: خب من میرم فعلا خاله جون.
مامان: کجا عزیزم؟ بزار مستعان برسونه.
اومدم بگم نه. اما با یاداوری حرفای سها تصمیم گرفتم برم. اما باید تابلو نباشم. بی حال رو
به مامان گفتم:
-سوییچ کجاست؟
مامان با ذوق نگام کرد و بعد به سمت اپن رفت. نیم نگاهی به سها انداختم که چشاش برق
میزد. هه، فکر کرده واسه اون میرم. دختره عوضی. به سمت ماشین رفتم و روشنش کردم
. اومد و جلو نشست. کمی از رفتنمون گذشت که گفت:
سها: خیلی سخته؟
بی حوصله پرسیدم :
-چی؟
سها: نبود...
بین حرفش پریدم.
-اره، مثل این میمونه که یه جا باشی هوا نباشه.
ابروی بالا انداخت و روش و کرد سمت پنجره. دنده رو عوض کردم.
-چرا اون روز صبح پرسیدی در چه حاالی؟
سها: بَد کردم حال پسرخالم و پرسیدم؟
-پس چرا شبش اونجوری درباره هدیه حرف زدی؟ تو اونشب مشهد بودی؟
کلافه و عصبی شد. رفتاراش کاملا مشکوک بود.
romangram.com | @romangram_com