#دختر_ماه_پارت_184
_باید درد بکشین تا من آروم شم...میفهمی باید درد بکشینننن...شماها گناهی ندارین ولی باید خشم منو آروم کنین...
فکش رو محکم فشار دادم که دندون هاش خورد شدن و استخون فکش شکست...بخاطر درد زیادش دیگه حتی نمیتونست جیغ بزنه و ناله کنه...خشمم تا یه حدی فروکش کرده بود و اینم دیگه جذابیتی برام نداشت...با یه حرکت قلبش رو از سینش بیرون کشیدم ...جنازه اش رو پیش اونای دیگه انداختم و به قصر برگشتم...لباسام خونی شده بود و اگه کسی با این وضعیت منو میدید صددرصد میفهمید موضوع چیه...
از پنجره پریدم توو اتاقم وبه سمت آینه رفتم....چشمام خیلی تیره شده بود...انگار که یه دایره هس که با رنگ مشکی رنگش کرده بودن...برقی از جنس خباثت و شرارت رو میشد از چشمام تشخیص داد...
این چشما رو بیشتر از چشمای معمولی خودم دوست دارم....اوج قدرتم رو به رخ بقیه میکشه....این چیزیه که من میخوام...قدرت..تاریکی منو به قدرت میرسونه و منم جلوش رو نمیگیرم....
چشمام رو چن ثانیه ای بستم و وقتی باز کردم به شکل معمولی دراومده بود...
از توو کمد لباس برداشتم و به سمت حموم رفتم...الان یه دوش سرحالترم میکنه...
_____________________________________
شخص مجهول
سرباز:قربان اون خانومی که منتظرشون بودین اومدن...
اع پس اومد بالاخره...
_بهش بگو بیاد داخل...
سربازتعظیمی کرد و رفت بیرون...بعد چن ثانیه اومد داخل....شادیه توو چشماش خبر از این میداد که همه چی خوب پیش رفته...
_چیشد اون معجون رو دادی بهشون؟؟
لبخند خبیثی زد و گفت
romangram.com | @romangram_com