#دو_نقطه_متقابل_پارت_163
_کچل ! لجباز ! چشم سبز مزخرف ... بزنی شطکش کنی ها !!!! بچه پررو ی تنبل ...
دستامو مشت کردم که یهویی در باز شد و سر امید از لای در دیده شد که گفت :
_خودتی !
و دوباره رفت بیرون ...
نمی دونستم از خنده فکمو بگیرم یا شیکممو ... پسره دیوونه بودا !
درو دوباره باز کرد و گفت :
_خوش خنده ، بیا بیرون همه منتظرن ...
به حالت عصبانی دراومدم و دویدم سمتش ... از در رفت بیرون و منم پشت سرش ...
پایان ...
1392 / 6 / 29
در ادامه ی این داستان : گردونه سرنوشت
romangram.com | @romangram_com