#دو_نقطه_متقابل_پارت_162
دستمو به سمتش دراز کردم و روی گونه اش کشیدم و زیر لب پشت سر هم تکرار می کردم :
_ببخشید ... ببخشید ... نمی خواستم این طوری شه ...
اشکم سرازیر بود که امید دستمو کشید و منو به آغوش کشید . تو بغلش بودم ... آروم گفت :
_گریه نکن ... اشکال نداره ...
_بگو دیگه نمی ری ؟! ... بگو تنهام نمیذاری !؟
پشتمو مالید گفت :
_دیگه نمیرم ... قول می دم ! ... پیشت می مونم .....
منو از خودش جدا کرد و به چشمام خیره شد .....
& & & & & & &
عمو حمید _خب حالا برای ادای رسم قدیمی بهتره این دوتا جوون برن با هم حرف بزنن !
شلیک خنده ی همه بلند شد ... آخه عموی من مگه خواستگاری اوله !؟ .. با اون لحنی که داشت حرفش خنده دار تر
بود ...
سرمو انداختم زیر رو به سمت اتاقم رفتم ... امید به اتاقم نگاهی انداخت و گفت :
_نگین تو چقدر مرتبی ! ....
به یاد بدبختی های زندگیم افتادم و سریع انگشت اشارمو رفتم بالا و گفتم :
_آها ، شرط اول برای ازدواج دوباره . هر وقت دیر تر از من بیدار شدی باید تختو جمع کنی !!
چون میدونستم همیشه دیر تر از من بیدار میشه شرط خوبی بود !!!
لباشو جمع کرد . چشماشو تنگ کرد و از نیم رخ خیره شد به من ... مکثی کرد و یهویی گفت :
_نمی خوام ... مبارک باشه
و از اتاق بیرون رفت ... وا !؟ والا !!!!
عجب آدمیه ها !!!
تو اتاقم داد زدم :
romangram.com | @romangram_com