#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_153
-اره مامی
-چیکار میکنی خوش میگذره؟
میدونستم اگه اینارو نگم ارتام میفهمه یه چیزی شده.
-با لوسی لوگ بازی میکنیم اره توم بیا
-باشه مامان جان. کی رسیدی اونجا ساعت چند بود؟
-ساعت...... دنیل عمو ساعت چند من اومدم؟
یکم مکث و بعد دوباره صدای ارتام.
-مامی ساعت شش
-باشه مامان جان کاری نداری؟
-نه......... مامی دنیل عمو کارت داره
-باشه مامی.
صدای دست به دست شدن گوشی و صدای خدافظی ارتام که از دور شنیده میشد خبر از تموم شدن مکالمه م با اونو میداد.
-اسرا؟
دنیل بود.از صدا کردن اسم کوچیکم از طرفش تعجب کردم
-بله؟
-مشکلی پیش اومده؟
به محض گفتن این حرف تموم وجودم پر از اضطراب شد.
-چرا؟ وحید اونجاست؟ میدونید کجاست؟
-نه اینجا نیست...... نمیدونی کجاست؟
خواستم جوابشو بدم که صدای گوشیم بلند شد.
شماره وحید بود نفسمو بیرون دادمو خدارو شکر کردم.
از دنیل خدافظی سر سری کردمو گفتم وحید خودش زنگ زده. گوشیمو جواب دادمو به کوردی گفتم.
-الو وحید؟
با شنیدن صدای غریبه و زبون غریبه تر دوباره نگران شدم. همه احتمالات موجود منفی از سرم گذشت.
به ایتالیایی گفتم که اون کیه و صاحب این گوشی کجاست؟
گفت صاحب این گوشی بیمارستانه و......
توانمو از دست دادمو چهار زانو رو زمین افتادم.
romangram.com | @romangram_com