#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_152
-نه همین امشب حرفامونو بزنیم..... میخوام فردا شب ارتامو ببرم خونه دنیل.
-چرا؟
-گفت ببرم پیش اونا تا هم با لوسی بازی کنه و هم ما راحت باشیم
چیزی نداشتم که بگم. خب خودش بریده دوخته پروفشم کرده مخالفت کنم فقط عقب انداختمش اونم به فاصله خیلی کم پس بهتره خودمو خراب نکنم.
-باشه.
روی موهامو بوسید و بعدشم خوابش برد.
تا نیمه های شب به تصمیمون فکر کردم و اینده مون. حضور یه بچه دیگه تو زندگیمون مطمئن خیلی زیبا و جذاب خواهد بود.
صبح که از خواب بیدار شدم صبحونه وحیدو ارتامو دادم و به دستور وحید تو خونه موندم که استراحت کنم.
یه ساک اضافه پر از وسایل لازم برای ارتام گذاشتم و راهیشون کردم.
ساعت هفت بعداز ظهر که چه عرض کنم هفت شب خونه مرتب شام اماده رو مبل نشسته بودم و منتظر بازگشت اقای شوهر شدم.
از تلویزیون دیدن خسته شدم سرمو بلند کردم تا ببینم ساعت چنده که با دیدن عقربه ساعت شمار که رو نه بود از جام پریدم.
یعنی چی چرا انقدر دیر کرده.... وحید اهل بد قولی نیست اونم تو این مورد!!!
انقدر استرس داشتم که شمارشو یادم نمیومد تا باهاش تماس بگیرم.
بیخیال فکر کردن شدم و با گوشیم شماره شو گرفتم.
گفت خاموشه.
به صدا اعتماد نداشتم دوباره گرفتم به امید اینکه اون بارو اشتباه گفته باشه ولی بازم همونو تکرار کرد.
به خونه دنیل زنگ زدم. نمیخواستم زود لو بدم که چی به چیه و الکی نگرانشون کنم. فقط امیدوار بودم چیز خاصی نشده باشه.
به ایتالیایی باهاشون حرف زدم.
-سلام
-سلام خانوم شبستری خوبید؟
-ممنون اقای گویز ببخشید ارتام اونجاست؟
-بله هست باهاش کار دارین تلفنو بهش بدم؟
-بله لطفا
-ارتام ارتام
صدای دست به دست شدن گوشی و بعدش
-سلام مامی
-سلام عزیزم خوبی؟
romangram.com | @romangram_com