#دلتنگ_پارت_86
با ترس و استرس چشم به شهاب دوختم و آروم آروم اشک میریختم
سرشو گرفت پایین وگفت_چرا گریه میکنی؟نترس چیزیت نمیشه.اگر هم گروگان گرفتن مطمئن باش آزادت میکنم
من_من تنها رو میخوان بگیرن؟
سرشو به آرومی تکون داد
من_ولی..
شهاب_یه ثانیه حرف نزن
سکوت کردم و سرمو توی سینش پنهان کردم..زیر لب همش صلوات میفرستادم
بوی عطر شهاب بینیم رو نوازش میداد..یه لحظه موقعیتم رو فراموش کردم و محو بو کردن عطرش شدم..بوی عطرش تحریک میکرد..چشم هام رو بستم و بوییدمش..داشتم یه جوری میشدم..نه خاطره احمق الان وقت این چیزا نیست
باصدای داد یه نفر به خودم اومدم ولی جرات جدا شدن از شهاب رو نداشتم
_نیستن لعنتیا...بریم اون طرف رو بگردیم
و صدای پاهاشون که نشان از رفتنشون بود به گوش رسید
چند دقیقه بعد شهاب گفت_رفتن
سرمو به آرومی ازش جداکردم..توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم_بریم؟
شهاب_نه امکان هست اینجا و اطراف ماشین رو محاصره کرده باشن.باید بیخیال ماشین شیم.خونتون نزدیک هست دیگه..از کنار راه میوفتیم میریم وارد خیابون اصلی میشیم دیگه راحته
سرتکون دادم
بلند شدیم..اونجا خیلی تاریک بود.هیچ چیزی مشخص نبود و همین من رو به شدت میترسوند.هوا هم به قدری سرد بود که روی پاهام بند نبودم
من_دارم یخ میزنم..اینجا هم خیلی تاریکه.چه جوری میریم؟
شهاب_نمیدونم..گوشیم هم توی ماشینه
مکث کرد و سپس ادامه داد_الان هیچی نمیشه دید و ممکنه از راه غلطی بریم اونا پیدامون کنن.مجبوریم تا طلوع خورشید صبرکنیم
سرتکون دارم.راه دیگه ای نبود..مجبور بودم قبول کنم.برای مامان هم یه توضیحی میدم بخاطر شب نیومدنم به خونه
romangram.com | @romangram_com