#دلتنگ_پارت_588


با صدای باز شدن در اتاق چشم هامو باز کردم..همه وارد شدن..حتی شادی و پدر شهاب و شادان و ویلیام..چقدر بهار از دیدن ویلیام ذوق داشت

مادر جون و مامان بزرگ و سمیرا جون بی نهایت شاداب شدن از این همه خوشبختی که نثار من و شهاب شد و ثمره های عشقمون بودن که زندگی همه رو چه زیاد و چه کن،تغییر دادن

همه تبریک گفتن و واسمون آرزوی خوشبختی کردن

همون لحظه عمه آتوسا و خاله مهسا با بچه هامون وارد شدن..دست عمه پسرمون بود که اونو داد دست شهاب و خاله مهسا هم دخترمون رو توی آغوش من گذاشت

بهشون خیره شدیم..بهترین حس دنیا رو داشتم..از اینکه بچه هامونو دیدم

همون لحظه بهار شروع کرد عکس گرفتن اما من و شهاب قصد نداشتیم چشم از بچه هامون بگیریم

دخترم ریزه میزه بود..رنگ پوستش مثل خودم سفید بود..با موهای طلایی رنگ موهای شهاب و هر دو تا عمه هاش..با چشم های درشت مثل من به رنگ آبی مثل باباش

هر دو تا بچم شبیه هم بودن فقط تنها فرقشون موهاشون بود..موهای دخترم ل*خ*ت بود مثل شهاب و موهای پسرم فر بود مثل من

دخترم همون لحظه دستشو برد سمت لباسم و صدایی از خودش خارج کرد به باعث شد دلم واسش ضعف بره..انگار گرسنه بود و شیر میخواست

گونشو با لذت بوسیدم و گفتم_مامان خوشگلم بهت شیر میدم اما باید صبر کنی

دخترمو دادم دست شهاب و پسرمو توی آغوش کشیدم..پسرمو هم با لذت تمام بوسیدم و بوییدمش

من عاشق زندگیمم

سرمو بلند کردم و چشم به چشم های خیره ی شهاب دوختم..همه داشتن نگاهمون میکردن اما واسم این چیزا مهم نبود

شهاب_اسمشونو چی بزاریم؟

چشم هامو بستم و با بغض زیر لب زمزمه کردم_خورشید و آریا

حس کردم همه متعجب شدن..

همونطور چشم بسته در حالی که اشک هام سرازیر میشدن زمزمه کردم_میخوام یاد عشق مامان و بابام تا ابد زنده بمونه..با اینکه خیلی دلتنگ مامانم و حتی بابامم اما خوشحالم از اینکه اونا هم به رسیدن..دلتنگ هستم اما حس خوبی نسبت به این دلتنگی دارم..یه دلتنگی شیرین..

چشم هامو بستم و توی دلم زمزمه وار گفتم_دلتنگ که باشی دلت از آدم و عالم میگیرد اما این دلتنگی من تلخ نیست..خوشحالم که من و شهاب اینجا به هم رسیدیم و مامان و بابام هم اونجا به هم رسیدن..غروب زندگی مامان من به اتمام نرسید بلکه توی اون دنیا دوباره طلوع کرد..مامانم تا ابد محتاج دعاتم

چشم هامو باز کردم و از پشت پرده ی اشکم به همه نگاهی انداختم..همه داشتن آروم آروم اشک میریختن

سر چرخوندم و به شهاب خیره شدم..هر دو با عشق به هم خیره شده بودیم..رضایت از انتخاب اسم بچه هام توی چشم هاش موج میزد..کم کم همه بیرون رفتن و ما رو تنها گذاشتن و ما همچنان با عشق خیره به هم بودیم

romangram.com | @romangram_com