#دلتنگ_پارت_586
***
چشم باز کردم اما دوست نداشتم چشم باز کنم..هنوز چشم باز نکرده تمام اون اتفاقات شوم توی ذهنم تکرار شدن و باعث شد با باز کردن چشم هام اشک سریع به چشم هام هجوم بیاره
بالای سرم فقط بهار بود..نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود
با کلی دردسر لب باز کردم و نالیدم_ب..بهار
سریع برگشت سمتم..با دیدنم نفس راحتی کشید و گفت_خدایا شکرت..خدایا شکرت
و سریع از اتاق خارج شد..پشت سرش پرستارا وارد شدن و اومدن سمتم
شروع کردن به چک کردن وضعیتم و رو به چهره ی پریشان بهار گفتن_حالشون خوبه
و رفتن بیرون..بهار اومد کنارم نشست..دستمو توی دست هاش گرفت و با گریه گفت_تو که ما رو کشتی احمق
با گریه رو بهش گفتم_بهار بدبخت شدم..سیاه بخت شدم
بهار_قربونت برم گریه نکن..دو هفته بود توی کما بودی..الان حالت خوب نشده هنوز گریه نکن
من_دو هفته از اون اتفاق شوم میگذره؟چرا من نبودم؟ببین لباس مشکلی هنوز تنته
و اجازه دادم اشک هام مثل یه سیل صورتمو به شستن بگیرن
بهار پشت دستمو بوسید و با چشم های لبالب مملو از اشک گفت_چه اتفاق شومی؟بچه هاتو میگی؟اونا سالم بدنیا اومدن و منتظر مامانشون هستن..ضعیف شدن و شیر تو رو میخوان اما تنها کاری که تونستیم کنیم این بود که توی این دو هفته عمت شیرشونو داد
دستامو گذاشتم روی صورتم و به حال خودم و بچه هام اشک ریختم
من_وقتی باباشون نیست من با چه توانی میتونم اونا رو ببینم
بهار_باباشونم الان میاد..زنگش زدم گفت سریع خودشو میرسونه اینجا
گریم متوقف شد..دستامو از روی صورتم برداشتم و با چهره ی حیرت زده رو بهش گفتم_چی؟ش..شهاب منظورته؟اون داره میاد؟
بهار_آره
من_مگه...
پرید میون حرفم و گفت_نه اون صدای تیر مال شهاب نبود..شهاب توی اوج حواس پرتی مینا،اسلحه رو برداشت و تیرش زد..تیر خورد به مینا..شهاب هر چی پشت تلفن صدات زد نفهمیدی و وقتی صدای ضجه هاتو شنیده اونم حالش بد شده بود و فکر کرد که واسه تو هم اتفاقی افتاده..مینا هم افتاد گوشه زندون..جایی که لیاقتش بود..بچه هات فقط یکم زود بدنیا اومدن اما حالا حالشون خوبه و خونه عمت هستن..شهاب هم حالش خوبه خوبه..از وقتی تو رفتی توی کما همش بالای سرت بود..به زور راضی شد و از دیروز تا حالا رفته استراحت کنه..اگر حالشو میدیدی..حتی حاضر نشد بچه هاتونو ببینه..واسشون اسم نذاشتیم تا تو بهوش بیای و خودتون واسشون اسم بزارید
romangram.com | @romangram_com