#دلتنگ_پارت_578


دوباره زیر لب آروم زمزمه کرد_از اینکه عاشقتم بیشتر عاشقتم

بهترین لحظه..مامان و بابا و بچه

روی تخت نشستم که شهاب هم به تبعیت از من همین کارو کرد..بعد از تشکر های عاشقونش رو بهش گفتم_شهاب تو رو خدا راستشو بهم بگو..چت شده بود؟هنوزم به من شک داری؟

شهاب_اونقدر از پاکی تو مطمئنم که جای هیچ حرفی نمیمونه..بخاطر بلایی که سر مسعود آوردم حالم اونطوری شد..بخاطر اینکه من تمام مدت رو با مینا بودم در حالی که مینا همچنان با اون بازی میکرد و اون هم عاشق مینا بود..مینا توی نبود من میرفت با اون و دوباره ترکش میکرد و اون هم..

نتونست ادامه بده..حالش دوباره خراب شد..دستشو گرفتم و با بغض گفتم_اصلا تقصیر تو نیست..تو مینا رو نمیخواستی..مینا خودش توی زندگی هر دوتون بود..مسعود خوب میشه و مینا تقاص کارایی که کرده رو پس میده..تو هم اگر واقعا سلامتی من و دخترتو میخوای دیگه ناراحت نباش.با تعجب رو بهم گفت_دختر؟مگه مشخص شد جنسیتش؟

دستی روی شکمم کشیدم و گفتم_نه اما یه حسی بهم میگه دختره

شهاب دستشو روی شکمم گذاشت و گفت_نه اینطور نیست..من پسر میخوام..یه حسی به من میگه پسره

خندیدمو گفتم_نه من مامانشم من بیشتر حسش میکنم..اسمشو چی بزاریم؟

شهاب_اسم پسرمو؟

من_نه اسم دخترمو؟

شهاب_من که دختر ندارم

خندیدمو گفتم_سلام پسرتو برسون اما فعلا بحث سر دختر منه

بینیمو کشید و گفت_پسرم اینجاست..من دارم در مورد پسرم صحبت میکنم تو دخالت نکن با اون دخترت

با صدای شادی هر دو نگاهمونو چرخوندیم سمت در

شادی_نه عمش دوست داره دختر باشه

همون لحظه نامزد شادی گفت_نه بچه هست و پسر

صدای خنده ی همه بلند شد و در پی اون من و شهاب خیره به هم خندیدیم

* * *

7 ماه بعد

7 ماه مثل برق و باد گذشت..شکمم به قدری بزرگ شده بود که نفس کشیدنم واسم سخت شده بود

romangram.com | @romangram_com