#دلتنگ_پارت_555


لبخندی زدم و گفتم_بخاطر محبت و خوبیت همه این هارو به جون میخرم

دوباره به پشت دستم ب*و*س*ه ای زد و دستمو توی دست بزرگ و گرم مردونش گرفت و من هم توی سکوت روندم سمت خونه

وقتی رسیدیم خونه،یکراست رفتم سمت جعبه ی ابزار شهاب و باندشو عوض کردم آخه خونریزیش شدید بود

با نگرانی گفتم_ببین دستتو..بریم بخیه کن

شهاب_نه خوبم..صبح تو بیمارستان میگم بهش رسیدگی کنن

من_باشه

بلند شد و گفت_من میرم بخوابم..تو هم زود بگیر بخواب دیر وقته

سری تکون دادم..وسایل هارو گذاشتم توی آشپزخونه و برگشتم توی اتاق..شهاب لباساشو عوض کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود.من هم لباسمو عوض کردم و کنارش دراز کشیدم..اونقدر خسته بودم که پلک هام سریع روی هم افتادن

نمیدونم ساعت چند بود که با صدای ناله کسی از خواب پریدم..اول نگاه ساعت کردم

ساعت 4 بود..نگاهی به شهاب انداختم..توی خواب عرق روی پیشانیش نشسته بود و ناله میکرد از درد

یه لحظه تنم لرزید از ترس..تکونش دادم و گفتم_شهاب خوبی؟

جوابی نداد..نگاهی به دستش انداختم..اونقدر خون ازش جاری شده بود که ملافه ی روی تخت هم خونی شده بود

مطمئن بودم که دستش عفونت کرده و خراشیدگی دستش زیاده..نمیدونم چرا میگه خوبم!

چراغ اتاق رو روشن کردم و رفتم توی آشپزخونه..تب کرده بود

دستمالی تر کردم و برگشتم توی اتاق و گذاشتم روی پیشانیش

جعبه ابراز رو باز کردم..باند دستش رو باز کردم آروم و پنبه ای برداشتم..به پنبه بتادین زدم و آروم روی زخمش رو شستم..بیدار نشد اما با سوزش بتادین ناله هاش بیشتر شد

دم صبحی من چکار کنم؟

دوباره دستشو باند پیچی کردم!گریم گرفته بود!از اینکه نمیتونستم کاری واسش کنم

رفتم و مسکنی واسش آوردم و توی حالت خواب و نیمه هشیاری بهش دادم

تا ساعت 6 صبح بالای سرش نشستم و تبشو چک میکردم و به دستش رسیدگی میکردم

romangram.com | @romangram_com