#دلتنگ_پارت_538


سری تکون داد و روبه مامان بزرگ گفت_سلام

مامان بزرگ_سلام پسرم..برو مادر لباساتو عوض کن بیا تا نهارو بکشم بخورید

شهاب سری تکون داد و رفت بالا..چه خشک

دنبالش راه افتادم..وقتی وارد اتاق شد یکم صبرکردم تا لباسشو عوض کنه و بعد وارد شدم

داشت لباس هاشو روی صندلی میزاشت.با صدای بسته شدن در اتاق توسط من روشو کرد سمتم

من_میخوام صحبت کنیم

حرفی نزد

من_کار دیروز من اصلا چیزی نبود که بخوام پنهان کنم..فقط خواستم اول مطمئن بشم کیه بعد بگم..من دیروز رفتم دخترعمو ی بابامو دیدم و چون توی تیمارستان بود حال من بد شد.مامانم با اینکه شوهرشو از دست داد به اندازه اون داغون نبود

انگار کمی از آشفتگی صورتش کاسته شد پس با خیال راحت رفتم نزدیک تر بهش ایستادم و گفتم_حالا نوبت تو هست که بگی

شهاب_چیو؟

پوزخندی زدم و گفتم_جالب اینجاست نه یادته و نه حتی میخوای توضیح بدی.انگار موضوع زیادی چرته واسه تو

شهاب_حرف چرت نزن

ابرویی بالا انداختم و گفتم_خب پس میشنوم

دستی به موهاش کشید و گفت_درست دیدی..آنا هست اسمش..تا حالا فکرکنم دیدیش..توی بیمارستان

کمی فکرکردم..توی بیمارستان!؟!درسته همون دخترخودشه

_باهاش دوست نبودم راستش خیلی ادعاش میشد و من هم تصمیم گرفتم پوزشو به خاک بمالم که همینطورم شد.دیگه باهام تماس نگرفت تا اون شب..زنگ زدو گفت شیرازه و من چون از دست تو اعصابم خورد بود تصمیم گرفتم باهاش برم بیرون و رفتم که اتفاقی تو رو توی اون مجتمع دیدم و دست به سرش کردم..درست حدس زدی..اون عطر مال اون بود..دیگه هرچی زنگ زد جوابشو ندادم تا اینکه اون روز زنگ زد و تو دیدی

با اینکه همه چی واسم روشن بود اما،اما بازم شکه شدم

من_چرا هنوزم شمارش سیو بود؟

شهاب_نمیدونم..اصلا یادم رفت پاکش کنم..انقدر مشغله فکری داشتم و گندبازیای توهم یک طرف که یادم به این چیزا نبود اما..خطو گوشیمو عوض کردم دیگه..بخدا انقدر ذهنم درگیره که نمیدونم باید چکار کنم

من_مینا؟مینا واسه چی؟نکنه اونم

romangram.com | @romangram_com