#دلتنگ_پارت_516


شادان_یه امشب رو بگذرون از فردا برو دنبال کارای مینا درستش کن

سری تکون دادم!!

یکم بعد زیر نگاه نگران خاطره با هم برگشتیم و من بخاطر برطرف شدن نگاه نگران خاطره،رفتم و باهاش مثلا رقصیدم..هر چند بلد نبودم اما با لبخند نگاه لوندی های خاطره میکردم و با بکشن های ریز دستم همراهیش میکردم که اون هم چون حالا داشت برای من میرقصید شاد تر به نظر میرسید

بعد از اتمام ر**ق*ص خاطره،چشم هامو بستم و پیشانیشو با تمام وجود بوسیدم..بخاطر ر**ق*ص نبود!بخاطر تسکینی که واسه دل زخم خورده و خسته ی من بود..و همین طور هم شد

با این ب*و*س*ه،آرامشی از جنس خاطره بهم تزریق شد و من چقدر محتاج این آرامش بودم

* * *

(از زبان خاطره)

بالاخره این شب فوق العاده هم سپری شد!به یقین میتونم بگم که این شب عالی بود و من واقعا جز اینکه بگم خوشحالم،راه دیگه ای رو پیدا نمیکنم که از خوشحالیم بگم

با همه راهی شدیم..من و شهاب جلو تر میرفتیم و بقیه هم با دست و کل و جیغ پشت سر ما راه افتاده بودن سمت ماشین ها

کنار ماشین شهاب ایستادیم..همه تکاتک اومدن و بعد از ذکر تبریک و آرزوی خوشبختی مون خداحافظی کردن و رفتن که نوبت رسید به بزرگ ترها

اول مادر جون اومد..پیشانی هر دومونو بوسید

همونطور که سرش پایین بود گفت_خواستم یه هدیه بهت بدم دخترم..

و سپس گردنبندی رو در آورد..قبل از اینکه چیزی بگه گفتم_اما شما هدیه تونو دادید اصلا لازم به زحمت نبود

سرشو بلند کرد و گفت_نه خوشگلم..این فرق داره..این زنجیر رو سپهر خریده بود که بعد از اینکه مادرت عاشقش شد بهش بده اما بچم آرزو به دل موند منم خواستم اینو بدم به تو..ازش خوب مراقبت کن دخترم

بغلش کردم و گفتم_حتما..حتما

و بعد از اینکه آرزوی خوشبختی کرد،رفت

همه خداحافطی کردن از جمله عمه آتوسا،خاله مهسا و خاله سپیده و...

مامان بزرگ و سمیرا جون اومدن پیشم

کنار گوشم سمیراجون زمزمه کرد_مامان اگر امشب چیزی شد زنگ بزن به خونه من بیدارم

همونطور که از خجالت سرمو انداخته بودم زیر گفتم_وای منو خجالت ندید

romangram.com | @romangram_com