#دلتنگ_پارت_515


ویبره ی گوشیم توی جیبم منو از جا پروند

خاطره بلند شد و رفت تا با آهنگ برقصه همراه شادی و شادان و دوستاش

قبل از بلندشدنم،گوشیمو در آوردم تا پیامو چک کنم

با دیدن شماره ی مینا اخم هام توی هم جمع شدن

پیامو باز کردم

مینا:مبارک باشه مرد من..عشق تو نفرت و انزجامو توی وجودم پر کرده نسبت به اون کسی که الان حلقش توی دستته..مثل بختک میام توی زندگیتون حالا ببین..شهاب..بلایی به سرت میاره که از ته دل گریه کنی و فریاد بزنی هر چند این بلا سرت اومده و تو بی خبری اما منتظر فورانش باش

با خوندن این پیام قلبم بی هدف لرزید..یه لحظه نفسم بند اومد..یعنی چی؟من کسی نبودم که این به این حرف ها توجهی نشون بدم اما این پیام انگار بویی داشت

نگاهی به خاطره انداختم..با لبخند در حال ر**ق*ص بود..این دختر توان مبارزه با این چیزا رو نداره!باید بعد از اینکه چند روزی از ازدواج گذشت برم مینا رو سر جاش بشونم

سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و ساعدمو روی پیشانیم گذاشتم..قرار بود امشب بهترین شب من باشه اما ببین چی شد!خدا لعنتت کنه شهاب مگه مرض داری پیامو باز میکنی؟

نمیتونستم اونجا بشینم..از جام بلند شدم و رفتم اون قسمتی از باغ که کسی نبود

سیگاری روشن کردم و بین لب هام گذاشتمش و پک محکمی بهش زدم

با عصبانیت دود رو از دهانم خارج کردم و دوباره پکی زدم

با نشستن دستی روی شونم با بی تفاوتی سرمو چرخوندم

شادان بود..داشت با نگرانی نگاهم میکرد!

دوباره سرمو برگردوندم و به درخت تکیه دادم

شادان_مرد روز عروسیش باید انقدر کلافه باشه؟

سیگار تموم شده بود..نخ دیگه ای در آوردم و روشن کردم..بعد از اینکه پک محکمی به سیگار زدم،در حین خارج کردن دود از دهانم زمزمه کردم_چرا مشکلات تمومی نداره؟چرا گذشته ی کثیفم باید بشه یه لکه ی پررنگ روی آیندم؟

شادان_با صبر و تلاش همه چی حل میشه؟

من_نمیشه شادان..نمیشه..همین الان مینا گفت مثل پتک میوفته روی زندگیم.میخواد زندگی رو به کام من و خاطره زهر کنه

دستی روی شانم کشید..انگار اونم حرفی نداشت بزنه

romangram.com | @romangram_com