#دلتنگ_پارت_470
مثلا خبر بد شنیدم داد زدم_چی؟کدوم بیمارستان؟
سعید_چی میگی؟چی کدوم بیمارستان؟
_منتظر باشید تا یه نیم دیگه میام..الان راه میوفتم
خندید و گفت_وای پسر نگو که میخوای از دست دوست دخترت فرار کنی؟پسر زن داری زشته این کارا
خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم_باشه شادی آروم میرونم تو هم گریه نکن الان میام
و گوشیو قطع کردم..آنا با ترس رو بهم گفت_چی شده؟
دستمو لای موهام فرو بردم و گفتم_بابام تصادف کرده..باید برم حال خواهرم بده
آنا_خدا بد نده..منم باهات میام
_نه نمیخوام توی این حال منو ببینن..تا یه مسیری میرسونمت میرم
آنا_باشه عزیزم
دستشو نوازشگر روی شونم کشید و گفت_نگرام نباش خوب میشه..منو اینجا پیاده کن تاکسی هست خودم میرم خونه
سرتکون دادم که گفت_خداحافظ گلم..یادت نره امشب نشد تا نرفتم رشت باید قولتو عملی کنی
حرفی نزدم که توی یه حرکت گونمو بوسید و سریع پیاده شد..اه چندش
با دستمال گونمو پاک کردم و لب خیابون پارک کردم و سریع وارد مرکز خرید شدم
اول رفتم سمت اون مغازه..داخلش رو نگاه کردم اما نبود
رفتم بیرون..با کلافگی دستی لای موهام کشیدم که در نقطه ی دوری چشمم بهش خورد
رفتم سمتش..داشت به ویترین نگاه میکرد..از پشت سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم_خوب دور برت داشته ول میچرخی و تیپ میزنی!هان؟
دست خودم نبود اما دلم میخواست حرص دلتنگیمو سر تیپش خالی کنم
هینـــــي کشید و برگشت سمتم
با دیدنم چشم هاش رنگ ترس رو باختن و رنگ تعجب رو به خودشون گرفتن
romangram.com | @romangram_com