#دلتنگ_پارت_469
درسته سردم نیست..شاید تب و گرمای عشق خاطره باعث شده احساس سوز و سرما نکنم
داشتیم دور میزدیم که آنا با هیجان گفت_وای شهاب..شنیدم لباس شب مهسیما توی شیراز بهترینه..بیا به مناسبت فردا شب یه دونه بخرم
من_بیخیال
آنا_شهاب تو بیخیال..بیا بریم
خواستیم وارد شیم که با دیدن کسی که داخل مغازه بود سرجام خشکم زد..راستشو بگم قلبم بوم بوم توی سینم میکوبید جوری که حس کردم از روی لباس هم مشخصه.دستمو روی سینم مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم
منو ندید اما داشت به ویترین نگاه میکرد..نیم رخش سمت من بود..با دیدن تیپی که زده بود خونم به جوش اومده بود اما مهم تر از اون این بود که نباید منو آنا رو با هم میدید مخصوصا که مطمئنم آنا ول کن نیست که ردش کنم برم.کاش میشد بجای خراب کردن روزم با آنا،با دختره ظریف و زیبای روبه روم که اونقدر زیباییش درخشانه که نمیتونم چشم ازش بردارم،روزمو خوب سپری کنم
به زور چشم ازش گرفتم و دست آنا رو کشیدم و مانع وارد شدنش به داخل مغازه شدم
کشیدمش کنار که با تعجب گفت_چی شد؟
برای فرار از اینجا توی جلد کثیف بودنم رفتم و خیره تو چشمش گفتم_خرید واسه بعد مگه نگفتی امشب در اختیارمی؟خودتم که بدت نمیاد!
ظریف خندید و گفت_وای شهاب..باشه دکی جذاب من بریم
باهاش راه افتادم اما قلبمو فکر و ذکرم پیش خاطره بود
احساس پستی میکردم..متنفر بودم با هم بستر شدن با این دختر مخصوصا حالا که خاطره رو دیده بودم و بیشتر بی قرارش بودم
برای فرار ازش گوشیمو در آوردم و به سعید پیام دادم:پنج دقیقه دیگه زنگم بزن..یادت نره فوریه
و واسش ارسال کردم..شاید اگر خاطره رو نمیدیدم میزد به سرم و با این دختر میرفتم اما حالا که دیده بودمش نمیشد و نمیخواستم
باهاش سوار ماشین شدم که گوشیم زنگ خورد
آنا بهم چشم دوخته بود..سعید بود..جواب دادم
_بله
سعید_چی شده داداش؟
_اتفاقی افتاده؟
سعید_نه چه اتفاقی..واسه تو اتفاقی افتاده؟
romangram.com | @romangram_com