#دلتنگ_پارت_458


خاله مهسا_نمیدونم..سپیده میدونه ولی چیزی نمیگه..حالا بعد ازش میپرسم..مطمئنم چیز جدی نیست همه چی درست میشه

با صدای زنگ گوشی خونه رفتم توی سالن و جواب دادم..مادر جون بود

خاله مهسا هم کیک ها رو توی ظرف و جلوی همه گذاشت

من_سلام مادر جون

با گفتن این حرفم نگاه خاله مهسا و دایی مازیار کشیده شد سمتم..توی نگاه هردوشون غم نشست..یکی غم دلتنگی و دیگری داغ دلتنگی!

_سلام قربون شکل ماهت بشم..خوبی مادر؟

من_مرسی ممنون..شما چطورید؟خوبید خداروشکر؟

_شکر مادر..صدای تو رو که شنیدم بهتر شدم..درد کمرم از یادم رفت

لبخندی زدم و چیزی نگفتم

_چخبر مامان؟همه خوبن؟مامان بزرگت؟نامزدت؟

من_همه خوبن..سلام دارن خدمتتون

_سلامت باشن..

من_اتفاقی افتاده؟نگران شدم

_نه مادر..نه..فقط دلتنگت بودم..تو باشی من همه چی یادم میره..خواستم صداتو بشنوم..خوشگل مامان بزرگ یه روز بیا ببینمت.دلتنگ روی ماهتم

من_خداروشکر..حتما بهتون سر میزنم

_باشه مادر..حتما بیا..فقط روز قبلش خبر بده که همه چی واست آماده کنم!

من_زحمت نکشید..باشه حتما میام

_چه زحمتی..خب برو مادر صداتو شنیدم خوب شدم..سلام همه رو برسون

من_سلامت باشید..خداحافظ

_خدانگهدارت

romangram.com | @romangram_com