#دلتنگ_پارت_428


بهار از خوشحالی زار میزد..شادی هم کلی توی آغوش شهاب گریه کرد..پدرش هم کمی گریه کرد..همه تبریک گفتن..سعید با بغض و حسرت تبریک گفت..شهاب بالحن عادی جواب تبریکاتو میداد اما من با خنده و ذوق جواب میدادم

خوشحالم که فقط در برابر من پا روی غرورش میزاره!بازم شکرت خداجون! شکرت از داشتن شهاب

* * *

دو روز گذشت

دیشب هم خانوادم اومدن و واسم تولد گرفتن اما با هر لحظه گذر زمان صحنه ی اون تولد پیش چشمم ظاهر میشد

با لبخند رفتم طرف حمام..امروز قرار بود شهاب بیاد با هم بریم من تمرین رانندگی کنم

بعد از دوش بیست دقیقه ای از حمام خارج شدم

رفتم سمت کمد لباسیم!دستم رفت سمت مانتوی پانچ سفید رنگی..به خودم نهیب زدم..من نباید اینا رو بپوشم!خاطره خانوم باش..خانوم

بنابراین مانتوی بلند کتی سورمه ای رنگم که اندازش تا کمی بالای مچ پام میرسید رو با ساپرت مشکی رنگ و روسری ساتن مشکی رنگی پوشیدم

کفش عروسکی مشکی رنگی هم پوشیدم تا بتونم راحت رانندگی کنم

موهامو هم پایین بستم و جلوی موهامو کشیدم عقب که باعث شد چشم هام قشنگ تر بنظر بیاد..از وقتی شهاب بهم گفت دختر چشم درشت از چشم هام خوشم میاد!شاید از توجه زیاد شهاب باشه اما واسه من هر چیزی که اون بهش نگاه کنه زیباست

واسه آرایش هم خط چشم کلفتی کشیدم و رژ نزدم..میترسم بهم گیر بده

نگاه ساعت کردم..ساعت 6 بود..دیگه باید رسیده باشه

سریع کیفمو برداشتم و رفتم پایین

من_مامان بزرگ سوییچ ماشین کو؟

مامان بزرگ_توی جا کلیدی هست..مادر مراقب باش..یه وقت بلایی سر دوتاتون نیاد

من_مامان بزرگ گواهینامه دارم..الکی که بهم ندادن

مامان بزرگ_باشه مادر..زود برو که شوهرت دم دره

خندیدم و چیزی نگفتم..مامان بزرگ از الان شوهر شوهر میکنه..خداروشکر کسی تا اینجا از باخبر شدن موضوع اعتراضی نکرد فقط عمو مازیار اخمش رفت توی هم و چیزی نگفت

باهاش خداحافظی کردم و رفتم سمت در..بازش کردم

romangram.com | @romangram_com