#دلتنگ_پارت_427


با تعجب بهش چشم دوختم و با ناباورانه گفتم_شهاب

شهاب_قلب من با دیدنت میلرزه..بار اوله..اولش شک داشتم ولی الان مطمئنم که چون متعلق به تو هست اینطور شده..میدونم واسه این کار زوده اما اونقدر قلبم بی تابی میکنه که زمان و مکان حالیش نیست..فرصت نمیخوام..شناختمت..از همون دیدار اول متوجه شدم با اونی که میخوام شباهت زیادی داری..پس اگر شناختی میخواد باشه بمونه واسه بعد..بار اولمه ابراز علاقه میکنم اما دست من نیست..این دل میخواد خودشو تخلیه کنه..چون دیگه واسم سخت نیست..نداشتن تو سخته

از این همه عشق و احساس اشک هام مثل بارون بهاری شروع کردن به باریدن..سرمو روی شانش گذاشتم و گفتم_تو با من چکار کردی؟بگو که همش واقعیته؟بگو که خواب نیست!بگو که دیگه خبری از رویاهای دخترونم نیست

کنار گوشم زمزمه کرد_حاضری تا ابد خانم خونم بشی؟پرستار دلم بشی؟دوای دردم بشی؟همراز زندگیم بشی؟شنونده ی درد هام بشی؟مسبب خنده هام بشی؟نور خونم بشی؟امید زندگیم بشی؟بالش زیر سرم بشی؟اولین تصویر هر روز و هر شبم بشی؟مادر بچه هام بشی؟

میون هق هق گریم سرتکون دادم و گفتم_اگر زمین از هم باز شه و قیامت به پا شه بازم عاشقت میمونم..تا لحظه ی اتمام ذکر اشهدم خدا رو از بابت داشتنت شکر میکنم..نمیخوام آخرین زمزمم قبل از اتمام عمرم اشهدم باشه،میخوام بعد از اشهدم فریاد بزنم دوست دارم..شکر کنم خدامو بابت داشتن تو..درست میگفت اون زن فالگیره..گفت توی زندگیم یه چیز با ارزشمو از دست میدم و به همون مقدار چیز با ارزشی رو بدست میارم..خوشحالم اون شخص تویی..با اینکه مامانم،سایه ی سرم رفت اما خوشحالم که قراره سایه ی ابدیم تو باشی..کاش مامانمم بود تا میدید این لحظه رو و بعد با لبخند میرفت

تمام این مدت بدون هیچ چیز خاصی توی صورتش بهم خیره شده بود..همونطور که چشم هاش قفل چشم هام بود،دستمو گرفت و حلقه رو دستم کرد..سرمو پایین گرفتم و نگاه دست راستم کردم..حلقه ای از طلای سفید ظریف که روش از الماس های ریزی پوشونده شده بود..به روش لبخندی پاشیدم

با چشم های خمار و نیمه باز بهم نزدیک شد..دیگه ترسی ندارم..اونقدر به این مرد اعتماد دارم که مطمئنم کاریم نداره..بنابراین با خیال راحت چشم هامو بستم و نفسمو توی سینه حبس کردم و چقدر شیرین بود این ب*و*س*ه

* * *

با صدای پدر شهاب با وحشت از شهاب جدا شدم

دست به سینه ایستاده بود و با ابروهایی بالا رفته گفت_گفتم چرا شما دو تا نیستید!

شهاب محکم رو به پدرش توپید_ بابا

پدرش خندید و گفت_شوخی کردم گل پسرم..خوشحالم که بهم رسیدید..مثل اینکه پیشنهاد ازدواج هم دادی..انشاالله تا ابد خوشبخت شید..از ته دلم واستون آرزوی بهترین ها رو میکنم

اومد نزدیکو پیشونی هردومون رو بوسید..هنوز از خجالت سرخ بودم و سر پایین

پدرش دستی به سرم کشید و گفت_خجالت نکش دخترم..من اصلا چیزی ندیدم..خیالت تخت

خندیدو رفت پایین..شهاب هم خندید..وای که چه چقدر خوشگل شد..به یقین میتونم بگم زیباترین چهره ای که تا به حال به خودش گرفت همین همراه با خنده بود..غرق تماشاش بودم که دستمو گرفت و با هم رفتیم پایین

* * *

امشب بهترین شب عمرم بود..مخصوصا قسمتی که پدر شهاب نامزدی ما رو اعلام کرد..هنوز هم با شنیدن کلمه ی نامزدی قلبم میلرزه

همونجا اعلام کردن که دو هفته ی دیگه جشن نامزدی ما هم برگزار میشه و همه رو دعوت کرد..باورم نمیشه..شهاب دو هفته ی دیگه شوهر من میشه!

مردی که غرورش همه رو از پا در آورد،الان درست رو به روی من به عنوان شوهرم حضور داره! هنوزم توی شکم و اصلا در باورم نمیگنجه

خدایا شکرت میکنم..بابت همه چی!شاید مرگ مادرم درد و دلتنگی بدی رو به جونم انداخت اما بی شک که این مرد میتونه با خوبیتش اونقدر منو خوشبخت کنه که لبخند مامانم بشه نور روشنایی زندگی ما و از بابت این دلتنگی من هم کمتر بشه

romangram.com | @romangram_com