#دلتنگ_پارت_416
آره من چنین مردی رو میخوام!مردی دور از سیگار و الکل و زن های رنگ رنگی!درسته من همینو میخوام اما شهاب..چنین کسی نیست
با صدای شهاب،رشته افکارم از هم گستت و باعث شد از درد و رویاهام خارج بشم و پرنده ی دل و ذهنو به اینجا،اتاق شهاب سوق بدم
سرمو بلند کردمو منتظر بهش چشم دوختم..بغضی که حالا به گلوم چنگ زده بود و رو قورت دادم!نمیخوام کنارش احساس ضعفی از خودم نشون بدم
کاسه رو جلوم گرفت و گفت_ بیا
با تعجب گفتم_ تموم شد؟
با نیشخند گفت_ شما غرق فکرو خیال بودید
بدون حرفی ازش گرفتم و همراه سینی رفتم پایین..وقتی یاد درد هام میوفتم حالم داغون میشه
ظرف هارو شستم و چند بار آب خنک به صورتم پاشیدم تا حالم بهتر بشه
وقتی احساس سبکی کردم رفتم بالا
روی تخت دراز کشیده بود و ساعدشو روی پیشانیش گذاشته بود
یادم اومد من حتی میزان تبشو هم چک نکردم!نمیخواستم بهش دست بزنم ولی...ولی..
به خودم تشر زدم که من فقط برای مریضیش اومدم اینجا نه بخاطر چیز دیگه ای!بنابراین پا روی تمام احساساتم گذاشتم و گفتم_میشه میزان تبتو چک کنم؟
بدون حرفی دستشو برداشت و بهم خیره شد
دست های لرزونمو جلو بردم..نفس عمیقی کشیدم و دستمو روی پیشانیش گذاشتم..تبش بالا بود
تمام این مدت بهم خیره شده بود
با چشم های گرد شده رو بهش گفتم_خیلی تب داری!بلند شو بریم دکتر..حالت خیلی بده
بدون حرفی همونطوری بهم خیره شده بود!برای اینکه از زیر نگاهش فرار کنم ازش فاصله گرفتم و لبه تخت نشستم
مچ دستمو گرفت و زیرلب گفت_اگر تو پرستارم باشی زود خوب میشم
با این حرفش قلبم به شدت لرزید..لرزشش کاملا مشهود بود..یه لحظه ترسیدم نکنه متوجه شده باشه اما..با یاد آوری اون حرف هاش با اخم رو بهش گفتم_انگار حالت از اونی که فکرکنم هم بدتره
و توی یه حرکت مچ دستمو از دستش کشیدم و رها کردم
romangram.com | @romangram_com