#دلتنگ_پارت_411
سرمو انداختم پایین و بجای مامان بزرگ جواب دادم_عمرشو داد به شما
صدایی ازش بلند نشد..سرمو بلند کردم..چشم هاش اندازه ی کاسه شده بودن..یه دفعه پلک هاش لرزیدن و روی زمین افتاد و از حال رفت..رفتم سمتش و بلند صداش زدم
مامان بزرگ اومد سمتش و با کمک هم بردیمش داخل و روی کاناپه خوابوندیمش
مامان بزرگ گلاب آورد و به مچ دستش زد و کمی هم جلوی بینیش گرفت
بعد از چند دقیقه بهوش اومد..بهش آب قند دادیم که چند جرعه بیشتر نخورد
گوشه ی چادرشو روی چشم هاش گذاشت و دوباره شروع کرد به گریه کردن
با گریه ی ناراحت کنندش اشک های من و مامان بزرگ هم روون شدن
_دلم داغه..یعنی الان کجاست؟پیش شوهرش؟دوباره رسید بهش؟بچم بازم عذاب کشید؟چند وقته همش بچم به خوابم میاد..چیز زیادی از حرف هاش نمیفهمیدم فقط فهمیدم که گفت مراقبش باش
فکرکردم خورشید و میگه..اومدم تا براش مادری کنم ولی ببین چی به سرم اومد
سرمو انداختم پایین..مامانکم!الهی دورت بگردم!ببین چه جات خالیه!ببین با اینکه تنها بودی ولی توی دل همه هستی!کاش بودی!کاش بودی تا همه بیان سراغت و دوباره خوشبختی رو حس کنی!کاش میفهمیدی که زندگی بدون عشقت هم هنوز میتونه پایدار باشه!کاش بجز بابا کسای دیگه ای روهم میدیدی!کاش به منم همون قدر توجه میکردی!اگر به زندگی بیشتر نگاه میکردی غم هات کمتر بودن و اون سکته ی مغزی لعنتی هیچوقت از سرغصه به سراغت نمیومد!کاش...
برگ دستمالی از روی میز برداشتم و روی چشم هام گذاشتم..دویاره بی وقفه گریه میکردم..همون حال بد..همون صحنه ی بی جون مامانم جلوی چشمم ظاهر شد
توی آغوشی کشیده شدم..
با گریه گفتم_مامان من حیفش بود!همه بهش بد کردن!حقش نبود این زندگی..اگر بدونید چی میکشید!اون...اون صحنه ای که بی جون روی تخت افتاده بود و خون از بینیش سرازیر شده بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم..مامان من ضعیف بود..ولی..وقتی دیدمش توی اون حال دوست داشتم دنیا رو به آتیش بکشم..اون لحظه فقط خدا خدا میکردم که هیچی نباشه..صورتش کبود بود..
دیگه نتونستم ادامه بدم..سرمو محکم توی آغوشش فشردم و با صدای بلند گریه میکردم..اونقدر بلند که میخواستم تمام درد ها رو از بدنم خارج کنم
چند دقیقه به همین حال گذشت که کمی آروم تر شدم..ازش جدا شدم..اشک هامو پاک کردم و بهش خیره شدم
توی فکرفرو رفته بود
توی همون حال گفت_بچم همیشه دختر دوست داشت..همیشه میگفت مامان دوست دارم یه روز با خورشید یه دختر بیاریم..یه خانواده ی خوشبخت..میگفت...میگفت اسمشو میخواد بزاره کیمیا..یعنی تک..یعنی خورشید توی دنیا واسش انقدر تک هست که بچه شو بیا و ببین..میگفت خورشید و دخترش واسم کیمیا هستن..تک،کمیاب و دست نیافتنی
اشک هاشو پاک کردو رو بهم گفت_پیش آریا خاکش کردید؟
من_نه..توی رشته
چیزی نگفت
romangram.com | @romangram_com