#دلتنگ_پارت_410


با بی حوصلگی خودمو روی مبل پرت کردم..این کار من همزمان شد با صدای زنگ خونه

مامان بزرگ_برو باز کن ببین کیه

بخدا اگر شهاب باشه خودمو گم و گور میکنم

رفتم سمت آیفون..یه خانم سن بالایی بود..خداروشکر

درو باز کردم و رفتم دم در..مامان بزرگ هم اومد

زنه داشته میومد سمتمون

رو به مامان بزرگ گفتم_این خانومو میشناسی؟

جوابی نداد..نگاهش کردم..رنگ از چهرش پریده بود

من_مامان بزرگ؟

بازم جوابی نداد..رومو کردم سمت اون زن..تا چشمش به من افتاد سرجاش ایستاد!پاهاش شل شدن..داشت میوفتاد..سریع رفتم سمتش و زیر بغلشو گرفتم تا بتونه سرپا بایسته

من_بفرمایید بریم داخل

مامان بزرگ هم لال مونی گرفته

دستمو گرفت و با چشم های پر از اشک گفت_بزار خوب ببینمت..مطمئنم دختر خورشیدی..درسته؟

سرمو تکون دادم..توی یه حرکت منو کشید توی بغلش

صدای هق هق گریش بلند شد.دستپاچه شدم..چه خبره اینجا؟

_خدا منو مرگ بده..خدایا جون منو همین الان بگیر..قربون شکل ماه پسرم بشم..بخاطر دیدن تو دیوونه شده بود..بخاطر اومدن خورشید و دیدن تو از تیمارستان فرار کرد..منه خدا زده گفتم بچم عاشقه جلوشو نگرفتم..ولی چی شد؟دیگه ندیدمش!رو سیاه شدم..بدبخت شدم..قربونت برم دخترکم!نوه ی عزیزم!کاش بچم اینجا بود و میدیدت..کاش بود تا دنیا رو به پای تو و مادرت میریخت

بدون شک پی بردم که مادر سپهره..چشم های منم بارونی شده بودن..نگاه مامان بزرگ کردم..روی پله ها نشسته بود و با ناراحتی بهمون چشم دوخته بود و کم کم چشم هاش لبالب پر از اشک شدن

مامان بزرگ میون گریش نالید_دختر منم رفت..منم مثل تو رو سیاه شدم..دخترم بخت برگشته بود..داغش به دلم افتاد

دیگه گریه امونش نداد صحبت کنه..انگار با اومدن این زن همه ی درد ها تازه شدن

منو از خودش جدا کردو با شُک زیادی که بهش وارد شده بود رو به مامان بزرگ گفت_ی..یعنی چی؟خ..خورشی..د کو؟

romangram.com | @romangram_com