#دلتنگ_پارت_402
با اعصابی خورد روندم سمت خونه..نزدیک های خونه بودم که صدای گوشیم بلند شد
با بی میلی جواب دادم
من_بله
مینا_سلام عشق قشنگم..کجایی تو؟
من_بیرون بودم دارم میرم خونه
مینا_شهاب..توروخدا بیا پیشم..حوصلم سر رفته..دارم دق میکنم
من_مینا حوصله ندارم
مینا_شهاب لطفا..من بخاطر تو خوشگل کردم
من_اوکی
با بی میلی روندم سمت خونه ش..مستقل زندگی میکرد..میگفت میانش با باباش خوب نیست واسه همین جدا زندگی میکنه
بعد از ده دقیقه رسیدم..از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل
با وارد شدنم چشم هام گرد شدن..کف خونه پر از گل برگ های رز قرمز بود..چراغ ها خاموش بود و فقط چند تا آباژور روشن بودن و موزیک ملایمی در حال پخش بود
پوزخندی نشست روی لبم..خانم چه برنامه ای هم دارن
با کفش وارد شدم..وسط های سالن بودم که دستایی ظریف ابراز احساسات شدن
کنار گوشم زمزمه کرد_خوش اومدی عزیزم
دستاشو باز کردم و روی مبل نشستم..اومدو روی پاهام نشست نگاهی بهش انداختم..موهاشو ل*خ*ت کرده بود و دورش باز گذاشته بود..چشم هاشو سیاه کرده بود با رژ قرمز
لباس شب کوتاه ساتن قرمز رنگی هم تن کرده بود
دستی روی صورتم کشید و گفت_شهاب..امشب شب ماست..میخوام بهت ثابت کنم که چقدر عاشقتم..که چقدر وابستتم..میخوام بدونی توی هوایی که نفس های تو نباشه نمیتونم نفس بکشم..به بودنت عادت کردم..وقتی یه لحظه پیشم نیستی من هیچم..پوچم
نزدیک تر شد و ادامه داد_شهاب خیلی دوست دارم..میخوام تا ابد مال تو باشم..تو هم همینطور
و بالافاصله،فاصله رو از بین برد
romangram.com | @romangram_com