#دلتنگ_پارت_388


شهاب_خوبی؟

فقط همین یه حرف کافی بود تا همه ی درد و غصه هام به وجودم چنگ بزنن

با عجز رو بهش گفتم_شهاب توروخدا منو از اینجا ببر..

شهاب_مینا دست بردار نیست..رو دنده چپ افتاده و میگه حقت بیشتر از ایناست

حرفی نزدم و فقط چشم هامو بستم

شهاب_گریه نکن

چشم باز کردم و گفتم_دادگاه کی هست؟

شهاب_اومدم همینو بهت بگم که دیدم حالت بد شده و بخاطر اینکه دکترتم گذاشتن بیام تو..

بعد از کمی مکث ادامه داد_دادگاه فرداست..واست وکیل گرفتم..نیومد پیشت چون لازم نیست چیزیو بهش بگی..من همه چیزو بهش گفتم و سپردم که خودش حرف بزنه.همه کارا دست اونه و قول داد که همه چیزو ردیف کنه

به سختی روی تخت نشستم و رو بهش گفتم_واسم 30 سال میبرن مگه نه؟

شهاب_چی میگی تو؟فقط یه خراش توی ناحیه ی داخل شکمش بوده.قطع نخایی نبوده..خیالت تخت..تا ببینیم فردا چی میشه

خداکنه..خدایا خودت به جوونیم و بی کسیم رحم کن..سرمو به دیوار سرد و کثیف پشت سرم تکیه دادم و با تمام وجودم گریه کردم

شهاب توی یه حرکت منو کشوند توی آغوشش و شروع کرد به نوازش موهام..مامورا پیشمون بودن اما جز این آغوش هیچی واسم مهم نبود

شهاب کنار گوشم به آرومی زمزمه کرد_خاطره بس کن..بزار کارمونو کنیم..با این کارات هر لحظه بیشتر میرم سمت راه فرار برات

من_چرا زودتر نیومدی بهم سر بزنی؟

شهاب_گفتم که درگیر کارای تو بودم

صدای خشن مامور بلند شد_لطفا واسم دردسر درست نکنید..بیاید برید دیگه

شهاب ازم جدا شد و صاف سرجاش ایستاد..دستی به لباسش کشید و رو بهم گفت_من دیگه باید برم..فردا زانوی غم بغل نگیر..امیدوار باش..هرچیزی ازت خواستن بگو..راستشو بگو و بگو که اون لحظه توی جلد خودت نبودی

تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم

بدون حرفی رفت سمت در..لحظه آخر نگاهی عمیق بهم انداخت و رفت...

romangram.com | @romangram_com