#دلتنگ_پارت_384
نمیدونم چرا اما با اظهار آشنایی کردنش،بغضم گرفت.این حرف جز اینکه من باید اینجا بمونم،چیزی رو بهم الهام نکرد
چونم از بغض سنگینم میلرزید..سرمو به جهت مخالف چرخوندم تا چشم های مملو از اشکم رو نبینه
با بالا رفتن تشک تخت،فهمیدم که رفت..با رفتنش،روی تخت دراز کشیدم و چشم هامو بستم..دوست داشتم همش خواب باشم تا اصلا حضورمو توی این محیط نفرت انگیز،حس نکنم..اونقدر به خواب یا حتی مرگ احتیاج داشتم که رد خون خشک شده ی روی دستمم واسم مهم نبود..بزار باشه تا یادم بمونه که چکار کردم..
* * *
یک روز از اومدنم به اینجا میگذره..توی این یک روز نه با کسی حرف زدم و نه لب به غذا زدم..کلی اصرارم کردن که غذا بخورم اما من نمیخواستم..داشتم از تنهایی دق میکردم..از اینکه هیچ کس به من بیچاره و یتیم رحم نکرد بیاد بهم سر بزنه و حداقل سرزنشم کنه..حتی شهاب هم بهم سر نزد
دوست نداشتم جلوی اینا گریه کنم واسه همین ترجیح می دادم توی دستشویی خودمو خالی کنم..شیر آب سرد رو بازکردمو مشتی ازش روی صورتم خالی کردم..همونطور که قطره های خنک آب از صورتم چکه میکرد،اشک هام هم همراهشون به پایین لغزش میکردن
خداروشکر آب سرد باعث شد بغضم کم کم از بین بره..به صورتم بار دیگری آب پاشیدم و از دستشویی خارج شدم
داشتم سمت تختم میرفتم که صدای یکی از زن ها باعث شد سر جام توقف کنم
بدون اینکه نگاهش کنم،گوش هامو تیز کردم تا ببینم چی میگه
_آهای دختر..اومدی اینجا غمبرک نگیر..همه اینجا مثل تو خلافکارن اگر خودتو میخوای بگیری بگو سلولتو عوض کنن..برو سلول خودگیران..ما این چیزا حالیمون نیست..توهم موندنی هستی..از فردا مثل بقیه ظرف میشوری و چایی دم میکنی..حالا هم به جای استراحت برو یه قاشق بیار چاییمو هم بزنم..وقت برای استراحت زیاده..بدو که چاییم یخ کرد
حرف هاش مثل خنجری بودن که توی قلبم فرو میرفتن..هضم این همه حرف واسم سخت بود..با بغض رو بهش گفتم_من نه خلافکارم نه قاتل.به زودی از اینجا میرم
بدون توجه به حرفم به سینک ظرفشویی اشاره کرد وگفت_اونجاست قاشق..جاشونو زود یاد میگیری
با بی توجهیش،سلول هام بیشتر به هم فشرده شدن..دوست داشتم بخاطر این حرفش،به دیوار سخت چنگ بزنم و همچنان فریاد بزنم و خودمو یکباره خلاص کنم
با قدم های محکم رفتم سمت ظرفشویی و یه قاشق چای خوری برداشتم و گذاشتم روی میز جلوش
لب باز کرد تا تیکه بپرونه،که خوشبختانه در باز شد و یکی از نگهبانای زن گفت_ارجمند..خاطره ارجمند کیه؟
با ترس و دلهره شدیدی که به وجودم چنگ زده بودم گفتم_م..منم
روبهم با سردی گفت_ملاقات داری..زود این چادرو سرت کن و بیا
چادر مشکی رنگی رو که بوی مکان آرامش دهنده رو میداد رو ازش گرفتم و سرکردم..دست هامو بستن و منو به سمت جایگاه ملاقات بردن
استرس گرفته بودم..یعنی شهابه؟خوشحال بودم که اومد ملاقاتم
اما با وارد شدنم،و دیدن چشم های گریون مامان بزرگ و بهار تمام غصه هام جون تازه ای گرفتن..دستمو باز کردن..هجوم بردم سمت تلفن..دوست داشتم این شیشه بینمون نبود تا از وجودشون آرامش بگیرم
romangram.com | @romangram_com