#دلتنگ_پارت_383


_قربان آوردیمشون

سرهنگ چشم هاشو ریز کرد و اشاره کرد که منو بشونن

نشستم روی صندلی بینشون و با چشم های اشکی بهش خیره شدم

پرونده ای رو بازکرد و گفت_واست پرونده تشکیل داره میشه..خب بگو ببینم تو به اون دختر چاقو زدی؟

لب هام به هم چسبیده بودن..نمیتونستم هیچ حرفی بزنم..گفتن کاری که کردم اظهار پشیمونی ازش و حتی انکار کردنش هم واسم سخت بود..تنها کاری که اون لحظه تونستم انجام بدم،دست هامو حصار صورتم قرار دادم و شروع کردم به گریه کردن

_خب پس نمیخوای حرف بزنی..فعلا ببریدش توی سلول تا موقع دادگاه شواهد جمع شه و وضعیت بیمار و موقعیت جرم رو بررسی کنیم

با التماس گفتم_تورو خدا منو اونجا نبرید..اون..اون..

سرمو انداختم پایین و چشم هامو بستم و سعی کردم بغضمو قورت بدم

از موقعیت استفاده کردن و منو بردن..هرچی گریه و زاری کردم بی فایده بود..خدایا ببین من چقدر تنهام..حتی کسی نیست که بیاد و ازم دفاع کنه

قبل از اینکه منو وارد سلول کنن رو بهشون گفتم_توروخدا به خانوادم خبر بدید

_خبرداده میشه

و منو به داخل اتاق فرستادن و رفتن..یه اتاق خیلی بزرگ بود..نگاهی به داخل انداختم..پر از زن هایی بود که ایستاده چشم به من دوخته بودند

سرمو انداختم پایین و گفتم_سلام

خانم های سن بالا جوابمو با مهربونی دادند و صدای پچ پچ های در گوشی بقیه به گوش رسید

_بیا دخترم این تخت واسه تو

همونطور سر به زیر رفتم طرف تخت..نزدیک های تخت بودم که صدای یه نفر که داشت به نفر کناریش چیزی میگفت،به گوش رسید

_دختر این سنی معلوم نیست چکارکرده افتاده زندان..خدا آخر و عاقبت بچه های امروزیو خودش به خبر کنه

دست هامو مشت کردمو بدون هیچ تغییر حالتی توی صورتم روی تخت نشستم..همونطور که دست های مشت شدم روی زانوهام بود،چشم به دستم دوختم تا از نگاه های تاسف بار و دلسوزانه این خانم ها دور بمونم

با نشستن کسی کنارم سرمو بالا گرفتم..به خانم نسبتا سن بالایی که حالا کنارم نشسته بود و با لبخند بهم چشم دوخته بود،نگاه کردم

_سلام دخترم..سکینه هستم..خودتو معرفی نمیکنی؟

romangram.com | @romangram_com