#دلتنگ_پارت_379
شادی_دلم برات تنگ شده بود بی معرفت
من_منم همینطور..تو به من سر نمیزنی
شادی_آدرستو نداشتم..بیا داخل
خودمو کمی عقب کشیدم و گفتم_شهاب خونست؟
خندیدو گفت_آره..بیا داخل
با لبخند وارد شدم..نمای داخل خیلی زیبا بود
نمای داخل خونه کاملا طلایی رنگ بود..حتی سرامیک های کف خونه
خونه از درازا طول بیشتری داشت..همین که وارد میشدی،پیش روت یه ست مبل طلایی رنگ بود با میز وسط..کمی که جلوتر میرفتی پله هایی میخوره به طبقه ی بالا..از همین جا هم طبقه ی بالا که مثل یه تراس مشخص بود،به چشم میخورد
پشت پله ها،پله ای بود که به سمت پایین راه میخورد که مطمئن بودم آشپزخونست
شادی_ببخشید امروز چون جمعست خدمتکارا رفتن مرخصی
من_این چه حرفیه..بابات هم خونست؟
شادی_نه اون بعضی از جمعه ها هم میره شرکت
با صدای تاق تاق کفش پاشنه بلندی،سر چرخوندم سمت صدا
مینا بود..داشت با عشوه و ناز از پله ها پایین میومد..این اینجا چکار میکرد؟هنوز توی زندگی شهابه؟
شادی آروم رو بهم گفت_خاطره بخدا...
با صدای مینا حرفش نا تموم موند
مینا_به به خانم مزاحم..از این ورا
حرفی نزدم که ادامه داد_کم بلا سرت اومد بس نبود دختره ی یتیم بدبخت آواره
خونم به جوش اومده بود
غریدم_خفه شو
romangram.com | @romangram_com