#دلتنگ_پارت_378


مامان بزرگ تا منو دید چشم هاشو واسه لحظه ای بست..ترسیدم..هجوم بردم سمتش و گفتم_مامان بزرگ خوبی؟

چشم هاشو بازکرد و گفت_برو عقب مادر تا خوب ببینمت

رفتم عقب تر و مامان بزرگ با چشم هاش براندازم کرد و من همچنان با چشم های متحیر بهش خیره شده بودم

مامان بزرگ دست هاشو روی صورتش کشید و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن..دلم ریش ریش شد..چی شد یه دفعه؟

رفتم سمتش و گفتم_مامان بزرگ داری میترسونیم..چرا گریه میکنی؟

همونطور که گریه میکرد گفت_اولین ق..قرار مامانت با بابات،مامانت این تیپو زد..دقیقا آرایشش هم اینطوری بود..آخ بمیرم واسه دخترکم..خدایا کاش دق مرگ میشدم ولی این بالاها رو به چشم نمیدیدم..کپی مادرت شدی

سرمو انداختم زیر..مامان خوشگلم کاش دلم هم به پاکی و زیبایی تو بود..کاش مثل تو کسایی رو داشتم که با تمام وجود دوستم داشته باشن

مامان بزرگ گونمو بوسید و گفت_ببخش خاطره ی مامان..برو مادر..برو تا دیرت نشه

لبخندی زدم و با بدرقه ی مامان بزرگ از خونه زدم بیرون

دیروز یه سر به ماشین بابا زدم..هنوز دست نخورده بود..کاش میشد رانندگی یاد بگیرم و سوارش بشم

آدرس خونه رو از شادی قبلا گرفته بودم واسه همین با تاکسی رفتم اونجا

بعد از ربع ساعت که رسیدم،کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم

خونه ی خیلی بزرگی بود..حتی از اون ویلای رشت هم بزرگتر

زنگ درو فشردم..صدای شادی به گوش رسید_کیه؟

من_منم شادی؟

شادی_وای خاطره تویی؟

من_آره.درو بازکردو وارد شدم..با دیدن منظره ی پیش روم دهنم باز موند.حیاط خیلی بزرگی بود

وسط حیاط حوض خیلی بزرگی بود و لبه های حوض گلدون های زیبایی گذاشته بودن

دور تا دور حیاط هم پربود از درخت..نگاهی به عمارت انداختم

نمای عمارت قهوه ای رنگ بود..ازپله ها بالا رفتم که همون موقع شادی درو بازکرد و پرید توی بغلم

romangram.com | @romangram_com