#دلتنگ_پارت_369


باتعجب گفتم_ویلا؟چه ویلایی؟

سمیراجون_نگو که نمیدونی؟این ویلای مامان بابات توی شماله

باتعجب گفتم_یعنی 18سال من اونجا بودم ومامان حرفی از ویلا نزد؟

سمیراجون_ول کن دیگه مادر..بزار ببینم کلید خونه رو میشناسم..ایناهاش اینه

من_مرسی

سمیراجون_قربونت بشم آرام..ببخشید خاطره ی من..منم مثل تو بخاطر یاد آریا اونجام دوست داشتم بیام پیشت ولی نمیتونم..کاش میشد تو بیای اونجا ولی خب حق داری..هرروز سعی میکنم بهت سربزنم..تو تنها کس منی..منو یادت نره مادر

با لبخند گفتم_منم فقط شماهارو دارم

لبخندی زدو ازمون خداحافظی کرد..سوار ماشینی که راننده ی شخصی داشت،شد و رفت

روبه مامان بزرگ گفتم_تو میای؟

مامان بزرگ_ازم دلگیری؟

سرمو انداختم زیر و چیزی نگفتم..

مامان بزرگ_قربونت برم..خدا منو مرگ بده که دخترم بی مادر رفت..بزار واسه تو مادری کنم تا روح دردونم شاد بشه

من_آره بیاید..منم بدون وجود مامان نمیتونم دووم بیارم..شما بیاید هرچند من در همه حال مامانمو میخوام

سرمو با گریه بوسید و با هم وارد خونه شدیم..هنوزم اونجا خاک خورده و نامنظم بود

* * *

سه روز گذشت..

مامان بزرگ بعضی از وسایل های لازمش رو آورد تا باهم زندگی کنیم..لباس های مامانو هم آورد واسه من

توی این سه روز با کمک سمیرا جون و بقیه،خونه رو مثل روز اولش تمیز کردیم..خوبیش این بود که زیاد یادم به مامانم نمیوفتاد و کمتر عذاب میکشیدم..اما تا فرصت تنهایی پیش میومد کلی زار میزدم به نبود و غم مامانم

اصلا از شهاب خبری نداشتم..نه زنگ زد و نه اومد

همه رفته بودن..سینی چای رو جلوی مامان بزرگ گذاشتم و رفتم بالا..اتاق کوچیکی های من دست نخورده باقی مونده بود و من توی اتاق مامان و بابام میموندم و واسه مامان بزرگ هم اتاق مهمانو درست کردیم

romangram.com | @romangram_com