#دلتنگ_پارت_357


سریع پلاستیکو از دستش کشیدم و وارد حمام شدم..قبل از اینکه درو ببندم از لای در نگاهش کردم..دستشو مشت کرده بود و روی لبش قرار داده بود

درو بستمو و نفس عمیقی کشیدم..به خیر گذشت..دست خودم نبود اما باید اون حرفارو میزدم..هرچقدرم دوستش داشته باشم بازم نمیتونم در برابر خواسته های اون کوتاه بیام

لباسو در آوردم..یه شلوار کتون کرم رنگ با تیشرت سبز لجنی..واقعا خوش سلیقه بود این مرد..و لباس زیر هم بود که با شرم پوشیدمشون و از حمام خارج شدم

نبودش..صداش زدم_شهاب؟

صدایی شنیده نشد..یعنی رفته؟اما من گرسنمه!!!!!

رفتم سمت تلفن و از دفترچه راهنما،شماره گرفتم و سفارش غذا دادم

ربع ساعت بعد،زرشک پلو واسم آوردند و من بعد از خوردنش،رفتم کنار پنجره

پرده حریر سفید رنگ رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم..نسیم ملایمی پوست صورتمو نوازش داد..چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم

ناخواسته اشک توی چشم هام جوشید..چشم باز کردم و به تاریکی شب خیره شدم

خوابم نمیومد..دلتنگ بودم..دلتنگ مامانم!!دلتنگ خنده!!دلتنگ دوری از غم!!

زیر لب شعری که وصف حالم بود رو زمزمه کردم:

شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

romangram.com | @romangram_com