#دلتنگ_پارت_356


خاطره با حوله؟هوفففففف

پشت سر هم نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون..نمیشد که بگم لباس بهم بده.باید خودم بردارم.اصلا شاید داخلش یه چیزایی باشه زشته از اون بگیرم!

از اتاق خارج شدم..روی همون مبل همونطوری لم داده بود و ایندفعه داشت سیگار میکشید

با بیرون رفتم،چشم هاش از سر تا نوک پام شروع کرد به گردش کردن

زیر نگاهش داشتم آب میشدم

نگاهی به خودم انداختم..کلاه حوله سرم نبود..گردنمو کاملا پوشونده بودم و فقط قسمت لختی که داشت،بلندی حوله بود که تا زانوم بود

من_اومدم لباس بردارم

سیگارو محکم توی جا سیگاری فشرد و بلند شد و رفت سمت پلاستیک ها

یکیشو توی دستش گرفت و نزدیکم شد..ناخواسته قدمی به عقب برداشتم و اون نزدیک تر شد

باز هم عقب تر رفتم تا به دیوار برخورد کردم..با ترس و چشم های گرد شده بهش خیره شده بودم

لبخند کمرنگی زدو پلاستیکو جلوم گرفت

دست بردم تا بگیرمش که دستشو عقب کشید

اومد نزدیکم..نزدیک تر شد..دستشو روی گونم نوازش داد..دست های گرمش به پوستم حرارت میداد

زیر لب زمزمه کرد_بهتر شدی؟

نه حرفی زدم نه حرکتی کردم..

پیشانیشو به پیشانیم چسبوند و چشم هاشو بست..اما چشم های من باز بود.صورتشو نزدیک تر کرد..هنوز چشم هاش بسته بود

دست خودم نبود اما منم چشم هامو بستم و منتظر از بین رفتن فاصله شدم که بوی الکل به مشامم رسید..این نشون میداد که فاصلش خیلی کمه

از این بو متنفر بودم واسه همین با دستم کمی به عقب هلش دادم و گفتم_مشروب خوردی؟

چشم هاشو بازکرد..دستی به صورتش کشید و گفت_واسه چی؟

من_بوش آزارم میده..لطفا فاصله بگیر..نزار حس نا امنی کنم

romangram.com | @romangram_com