#دلتنگ_پارت_330


نگاهی به فرهاد انداختم..مردی قد بلند و هیکلی چهارشونه..پوست سبزه با چشم و ابروی مشکی..چهره ی خوبی داشت.به چهرش میخورد که این مرد زحمت کشیده ست

رفتم سینی برداشتم و کمک بقیه میوه پخش کردم..زن و مرد قاطی بود چون جمعیت زیادی نیومده بودن

یکی یکی میوه هارو پخش میکردم..جای مامان خالی بود..از شدت سردرد زیاد نتونست بیاد.هرچی هم قرص و دوا خورد فایده ای نداشت

سر یکی از میزها رفتم..با دیدن دو نفری که اونجا نشسته بودن متعجب شدم..شهاب و سعید

پس بالاخره اومدن..سعید تیپ سرتاپا سیاه زده بود و اما شهاب

شلوار و پیرهن سفید با کت خاکستری..واقعا جذاب بود..قلبم به شدت میتپید

میوه رو جلوشون گذاشتم که سعید گفت_حالش چطوره؟

من_نمیدونم..از صبح همش توی خودشه.گریه نمیکرد اما دپرس بود

سعید_میدونه من اینجام؟

من_نه.نمیگم تا خودش بفهمه

نگاهی به شهاب انداختم..داشت نگاهم میکرد..سرسری بهش سلام کردم و چشم ازش گرفتمو ازشون دور شدم

نیم ساعتی گذشت..خانم ها اومدن وسط و دور تا دور با هم هماهنگ میرقصیدن..ساز محلی واقعا دلنشین بود..همیشه عاشق ر**ق*ص های محلی بودم..توی شب زیر نور چراغ ها،لباس های رنگارنگ محلیشون میدرخشید و روح رو شاداب میکرد از دیدن این تصاویر

رفتم سمت بهار

من_بهار بلندشو یکم واسم برقص..

بهار_ولم کن.خودت برو برقص

فرهاد نبود واسه همین راحت رو بهش گفتم_سعید اومده ها..حالش خرابه بلندشو برقص تا بدونه حداقل یکم خوشحالی حالش خوب شه

رنگ از چهره اش پرید..رو بهم گفت_واقعا اومده؟

من_آره.حالا بلندشو با هم بریم برقصیم

ناخواسته فقط بخاطر اینکه توی دید سعید باشه بلندشدو با هم رفتیم بین حلقه ی جمعیت و شروع به ر**ق*ص کردیم..هردومون ر**ق*ص محلیمون خوب بود و دستمال هامونو هماهنگ با بقیه خیلی زیبا تکون میدادیم

نگاهم توی نگاه شهاب گره خورد..داشت با تحسین نگاهم میکرد..سعید هم همینطور..چشم تو چشم بهار بود..بهار میرقصید و با غم بهش خیره شده بود و اون هم با نگاه غمگین و تحسین برانگیز بهش خیره شده بود

romangram.com | @romangram_com