#دلتنگ_پارت_329
با دیدن من بلند شد از سر جاش.رو بهم گفت_بهار چیزیش شده؟
من_سلام.نه فقط خواستم بگم که بهار میگه فردا واسه آخرین بار بیا اونجا
سعید_بیام که عروسیشو ببینم؟بیام که زجر بکشم؟نمیتونم پامو اونجا بزارم..فردا شب باید خودمو یا بکشم یا بیهوش کنم که اصلا نفهمم شب ازدواجش چجور میگذره
رفت و پشت میز نشست..سرشو روی میز گذاشت و شروع کرد به گریه کردن..شونه هاش میلرزید..این مرد چقدر رنج دیدست!ان شاءالله روزی برسه که اینا باز بتونن باهم باشن
میون گریش گفت_خاطره نمیدونی چی میکشم!دارم میمیرم.واسه ثانیه ای نمیتونم از فکر اینکه فردا اون مال کس دیگه ای میشه بیرون بیام..نمیدونم چکارکنم!کلی فکراحمقانه به سرم میزنه اما واسه اون دردسر میشه..نه نمیام به هیچ وجه
من_زندگی بهار خراب میشه..حداقل برو تا بادیدن تو بتونه اون محیطو تحمل کنه..با. خودش بگه چون تو هستی باید اونجا باشه..بخاطر تو از جاش بلند شه تا تورو ببینه
سرشو بلندکردو رو بهم گفت_لطفا برو بیرون
از جام تکون نخوردم که داد زد_بهت گفتم برو بیرون
سر تکون دادم و از در اتاق خارج شدم
جلوی آسانسور ایستادم تا برسه..وقتی رسید وارد شدم و دکمه ی طبقه ی پایین رو زدم..وقتی در داشت بسته میشد شهابو دیدم..داشت میرفت سمت اتاق سعید..با دیدن من سرجاش ایستاد..در بسته شد
خیلی کم بود زمان دیدنش اما پی بردم من چقدر دلتنگ این مردم
* * *
با بهار توی آرایشگاه منتظر فرهاد نشستیم..بهار که هندزفری زده و توی غم هاش غرقه
نگاهی بهش انداختم..عروس ماهی شده بود..لباس محلی سفید رنگی با پولک های سفید رنگی پوشیده بود با تور سر سفید رنگ..موهاشو هم اکستشن کرده بود که تا سر شونه هاش میرسید..آرایشش هم دور چشم هاشو مشکی کرده بود و رژ لب کرم رنگی زده بود
همه لباس محلی تن داشتن اما من لباس کردی پوشیده بودم..پارسال خیاط واسم دوخت و چون خیلی زیبا بود ترجیح دادم اینو بپوشم
لباسم لباسی شبیه لباس محلی بود به رنگ آبی آسمانی ساده..فقط یه کت کوچیک به حالت بافتنی که حالت زنجیری داشت به رنگ مشکی روش پوشیده بودم..موهامو هم سشوار کرده بودم و فقط دستمال سر مشکی رنگی دور سرم بسته بودم..آرایشم هم خط چشم مشکی رنگی با سایه ی قوه ای و رژ لب قهوه ای بود..واقعا از خودم راضی بودم
بهار التماس کرد به مهدیس و پروانه چیزی نگم..شادی با دیدن حال خراب بهار و سعید تا ته قضیه رو خوند و از شدت ناراحتی نیومد اما دورا دور با غصه به بهار تبریک گفت
بالاخره فرهاد اومد و منو بهار سوار ماشین عروس شدیم و رفتیم سمت تالار..
وقتی رسیدیم کلی کل میکشیدن بهار سعی داشت لبخند بزنه اما خیلی سخت بود واسش.این وسط فقط فرهاد بود که خوشحال بود
بهار و فرهاد رفتن توی جایگاه نشستن
romangram.com | @romangram_com