#دلتنگ_پارت_323


گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

سنگی در خرابه است؟

یا کلیدی در تاریکی؟

یا خدایی ست که از روز ازل ناپیداست

سکوت کرد..درسته معنیش کاملا با مرگ مادرش ربط داره..سالها گذشته،سنگی در خرابه همین آپارتمان نصف نیم کاره هست،پشت پنجره..حتما اینجا به یاد مادرش میگذرونده

از این همه غصه ناگهانی دست گذاشتم جلوی صورتم و بلند زار زدم..ناراحت بودم چون اگر مینا شعر سخت تری رو انتخاب میکرد من بدبخت شده بودم..خوشحال هم بودم که تقصیر شهاب نیست اما...

شهاب منو به آغوش کشید..تا تونستم خودمو خالی کردم.اون هم نه حرفی زد نه کاری کرد

وقتی که آروم شدم خودمو از توی آغوشش کشیدم بیرون و راه افتادم.اون هم پشت سرم راه افتاد

گوشه ی جاده ماشینی نگه داشت و دو تا مرد ازش پیاده شدن و دویدن سمت ما

از ترس قلبم ایستاد..قدمی به عقب برداشتم که شهاب گفت_نترس اینا رو من فرستادم

نفس راحتی کشیدم..وقتی رسیدن بهمون رو به شهاب گفتن_آقا بیاید بریم..فرستادم ماشینتونو بردن و اون پنج نفرو هم با ماشین دیگه ای بردن

شهاب سری تکون داد و گفت_حساب اونارو برسید.به موقع خودم حساب مینارو میرسم

راه افتادیم سمت ماشین

شهاب اون دونفرو فرستاد جلو و خودش و من عقب نشستیم..خوبه حداقل پی برد از ترسی که از این به بعد تو دلم خواهد افتاد..بافاصله ازش نشستم و سرمو به شیشه چسبوندم

با توقف ماشین به اطرافم دقیق شدم..جلوی خونمون بودیم..

شهاب کیف و مقنعمو داد دستم..تازه یادم افتاد من مقنعه سرم نیست و جلوی مانتوم هم بازه..سریع دکمه هامو بستم و مقنعه رو سرم کردم

کیفمو گرفتم و بدون حرفی از ماشین پیاده شدم..ایستادن تا من برم

romangram.com | @romangram_com