#دلتنگ_پارت_313
همه خانواده ها بیرون بودن..بی اختیار نگاهم کشیده شد سمت ماشین ها
انگار چشم هام داشت دنبال ماشین خاصی میگشت اما ردی ازش پیدا نشد
نگاهمو گرفتم و وارد شدم..همه بودن با همه سلام کردم و با نام و یاد خدا شروع کردیم
سرعت تست زدنم متوسط بود اما سعی میکردم چیزیو که بلدم جواب بدم
عمومی هامو خیلی خوب زدم اما تخصصی هارو...عربی نصفشو جواب ندادم چون واقعا سخت بود
بالاخره دم دمای ظهر بود که با اعلام تموم شدن وقت مداد رو روی میز گذاشتم
کش و قوسی به بدنم دادم و با شادی و بهار از اونجا زدیم بیرون..خداروشکر بدک ندادم..بهار هم گفت که به جای برگه ی سوال سعیدو میدیده و شادی هم گفت خوب داده..البته از کسی که میلیاردن و داداشش دکتره انتظار کمی نمیشه داشت
وقتی رسیدیم به دم در،شادی با چشمش دنبال کسی می گشت و رو بهمون توی همون حال گفت_بچها شهاب میاد دنبالم..بزارید پیداش کنم ازش اجازه بگیرم بریم بگردیم
بهار رو بهم گفت_شهابو خیلی وقته ندیدی نه؟
من_نه ندیدم
شادی با لبخند شیطنت آمیزی گفت_الان میبینیش
دلم لرزید..هیجان داشتم واسه دیدنش
چند دقیقه با مسخره بازی ما گذشت که صدای شهاب باعث سکوتمون شد
هر سه به طرفش برگشتیم..یه لحظه دلم واسش ضعف رفت..چقدر جذاب شده بود
شلوار کرم رنگی به همراه لباس آستین کوتاه سفید رنگ پوشیده بود و عینکش رو هم روی موهاش گذاشته بود و گوشیش دستش بود
هر سه بهش سلام کردیم..با سر جوابمونو داد
اصلا بهم حتی نیم نگاهی هم ننداخت..ته دلم غمگین شد.نکنه....
اوففف زبونتو گاز بگیر دختر..اصلا بهش فکرنکن
شادی_داداش اجازه میدی بریم بگردیم؟روز آخریه و تعطیل شدیم
شهاب_باش..چطور دادی؟قبول میشی؟
romangram.com | @romangram_com