#دلتنگ_پارت_312


من_گفتم چی میخوای؟چرا دست از سرم برنمیداری؟

مازیار_اوف خورشید اوف خیلی احمقی..چرا خورشید؟

بلندتر داد زد_چــــرا؟

من_چی چرا؟

با عصبانیت و ناراحتی گفت_نفهمیدی که سپهر از همون اوایل دوست داشت..نفهمیدی چقدر عاشقت بود..نفهمیدی سر حرفش میمونه..نفهمیدی یه دل دیگه ای هم جدا همیشه واست میتپید..تو خیلی احمقی

با گفتن آخرین حرفش دنیا پیش روم ایستاد..نفسم ناخواسته به شمارش افتاد

من_منظورت چیه؟

مازیار_آه خورشید..بعد از 17سال میخوام بگم..میخوام دلیل زهر شدن زندگیمو بگم..من دوست داشتم ولی وقتی فهمیدم سپهر عاشقته کنار کشیدم درست مثل تو..سپهر تورو خواست و تو فقط چشمت به آریای کثافت بود..سپهر من برادر من مرد

صداش عوض شد..مشخص بود با گریه آمیخته شده

_توی عوضی و خودخواه کشتیش.نه به من رسیدی نه سپهر و نه آریا

سپیده اگر ازت جدا شد فقط بخاطر مهسا نبود.بخاطر این بود که بو برده بود..تمام موهای سرم سفید شده دختر..سپیده چند بار خواست بچه دار شیم ولی مانع شدم

نفس عمیقی کشید و ادامه داد_خورشید فعلا نمیتونم سرم شلوغه ولی با مامانت حدودا کمتر از یک ماه دیگه میایم گیلان و تورو برمیگردونیم..مطمئن باش دیگه خوشبختت میکنم..تو هم خوشبخت میشی

برت میگردونم بخاطر مامانت که یه روز روی ویلچره یه روز با عصا و یه روز به زور راه میره..منتظر باش ما میایم..مرسی که به حرفام گوش دادی..کسی نبود با گفتن این حرف ها بهش خودمو خالی کنم

گوشیو قطع کرد.من موندم و شکه ای که بهم وارد شده بود

خدایا بسه دیگه!!چرا مازیار؟چرا؟بسه دیگه

روی زمین نشستم..سرمو روی زانوهام گذاشتم و اشک ریختم..واسه این درد..واسه این عشق لعنتی که شب و روزمو سیاه کرده..لعنت بهت عشق..لعنت به روزی که به آریا جواب مثبت دادم.پشیمون نیستم ولی از اون روز به بعد خوشی ندیدم..دیگه ندیدم

* * *

(از زبان خاطره)

استرس وجودمو پر کرده بود..امروز کنکور داشتم..مامان راضی شد نیاد چون باید الاف مینشست اونجا

از زیر قرآن و با دعای مامان از خونه زدم بیرون..نیم ساعت بعد به محل مورد نظر رسیدم

romangram.com | @romangram_com